هادی ‌یوسفی

مهندس‌ راه ‌و ساختمان

رودسر  1336

کالبدکاوی‌ چند شعر

در شب‌هایی به یاد ماندنی در سال‌های 55- 56 - گاه از شعرهایش برا‌مان می‌‌خواند. توانایی و ذوق سرایش از نوجوانی در هادی‌‌یوسفی بود ولی هرگز پیوستگی و استمرار نداشت و بیش‌تر متناوب و دیمی بود تا هدف جدی؛ و بیش‌تر پراکنده و پخش شده در فضا و زمان، تا بسامان. اکنون همان منش و کیش پیشین شاعرانگی‌اش به جهان نت نیز تسری یافته. خرامان آمد و ردپایی گذاشت و رفت. همین.  و دیگر کی و کجا دوباره پیدایش بشود ، کسی نمی‌داند حتا خودش.  همان جور که پیش‌تر در یادداشتی نوشتم، هر بار که نومیدانه به بلگ متروکه‌اش سر می‌زنم مگر خاموشی و سکوتی دیرپا چیزی نمی‌بینم و نومیدتر بر می‌گردم.
.

ما دست هم را می‌فشریم اما این فشردن از سر عادت است نه از سر عشق. در شعر "فاصله‌ها..."شاعر از گسله‌هایی که در بستگی‌ها و رابطه‌‌های انسانی پدید آمده، گله‌مند است و خواهان ذوب‌ شدن یخ دست‌ها. و چه می‌شود کرد که برخی حتا در بخشش رایگان‌‌ها - که برآورد هزینه‌اش صفر است‌-  دندان گرد-اند:

/ فاصله را کوتاه کنیم / از انجماد رابطه‌ها / شریان قلب‌ها / یخ بست! / و نقطه ذوبش / پیوسته و آرام / بالا می‌رود! / فاصله را کوتاه کن / فاصله زمین تا خورشید! / عمر خورشید / شاید کفاف ندهد! / بی شک / یخبندان رابطه‌ها / شکستنی است./

در ادامه، در شعر "زایش"  نگاه شاعرانه‌اش به طبیعت - که بی‌دریغ دوست‌اش می‌دارد- در میان انحطاط، بخشش می‌بیند و در میان تباهی، زیبایی...و امید به نهالک‌های امروز که فردا خواهند بالید:

/ باران هزار دست / عطش غنچه‌ها را / به نرمی سیراب می‌کند./ نگاه بلورین خورشید/ گل‌های برآمده از باغ را / به گرمی می‌نوازد./ هر بذری که / در خاک مدفون می‌شود، / بر فراز برج بلند فردا! / درخت سترگی است / سرشار از / رویش شکوفه‌ها/  

.

در شعری سه‌‌گانه (تریلوژی)  بیش از هر چیز، روحیه سازش‌‌پذیری شاعر، رخ می‌نماید و نیز سفارش‌اش به ناب زندگی و دل‌سوختن به زمین(سیاره) ای که روزی باغ‌ مینو بود و امروز با زیاده‌خواهی‌ انسان - که هرگز به استغنا نرسید، بل آزمندتر شد- دگردیس به ویرانه گشته است. تنها در بندهای ( آسمان غرید و ساکت شد/ کوه در رقص آمد و...) تضادی رخ داده. پای‌کوبی کوه در فضای بغرنجی که شاعر ترسیم کرده، کوه را مانند انسان کمی بی‌خیال نمود می‌دهد. ودر بندی دیگر  با پدیده‌های مانند سونامی و آواره‌گی انسان‌های بی‌چیز جنوبی، آرامش دریا موضوعیت ندارد. و چه بهتر بود در شعرشماره 3 - شعر از بند (3 ) آغاز می‌شد و با بند (1 ) ادامه می‌یافت و با (ای انسان/ بدین سان / این تو بودی...) پایان می‌گرفت. به هر رو،  شعر با رویکرد انسان‌باورانه یا اومانیستی، به پایان‌بندی خوبی دست دست‌ یازیده. یعنی از تباهی(مسبب = انسان) آغاز می‌شود و به خلاقیت انسان، بازگشت می‌کند: 

 1- / رگبار سربی / آرامش رود را / در هم ریخت / و آغوش سپید صلح / در حسرت خواهش‌های بی‌ پاسخ / خالی ماند! / هر سازی که می‌زنی/ آنسان بزن / که ترنم باران با رود / سرود زیستن سر دهد! /

2- / زمین نا امن است / و سیاره‌های بدون کاشف / در کهکشان سرگردان! / خدا فریاد می‌زند! / شتاب کن! / بفکر زمین دیگری باش!/ خانه‌ات ویران است!" / و ما / بی‌خیال / تنها / دستش را می‌فشاریم! /

3- آسمان غرید و ساکت شد. / کوه در رقص آمد و / بر دامن خود آرمید. / روح دریا / پر تلاطم / در خروش آمد. / سپس، / آرامش خود باز یافت. / این زمین سرد و گرم روزها دیده / سهمگین لرزید و / در منظومه خود جا گرفت / لحظه‌های پر طنین بی‌قراری رفت / و ناگاه، / در دل جانی / نبوغ تازه‌ای / تابید! / و نوزاد پریزاد زمینی / در جهان نو / پدید آمد! / ای انسان! / بدین‌سان / این تو بودی: در گذار از معبر تاریک این دوران / بی مهابا! / آفریدی! آفریدی! / آفرینت باد! /

-----------------------------------------------

* با آرزوی شادی برای وی، هرجا که هست.

Link  دوشنبه سی ام مهر 1386    Ali darvishi/علی درویشی 

مهندس ‌عرفان ‌یوسفی
رامسر 1365
دانشجوی ‌راه‌ و ساختمان دانشگاه‌گیلان

ما و پست‌مدرن ‌ما

موشی از تبارِ کفتار:

/ بفرمایید تو ، دم در بده / آشپزخانه ما open ‌ است / نیازی به سوراخِ  دیوار نیست / مدام خود را به مردگی می‌زند / با دگمه‌ای بسته به دار وقاحت / هفت‌رنگ / رنگین‌کمان نیست / مظلوم نماست / در گربه ما، موش فراوان است / آن هم از نوع گربه‌خوار / من نگران خودمان نیستم / نگران گربه‌مان هستم که / روزی پنیر شود /

* برخی از شما حلزونش می‌پندارید که کند بودن در ذاتش است. ولی من گربه را ترجیح می‌دهم چون اگر بخواهد می تواند موش‌ها را بدرد. اگر بخواهیم ...
.

باور كنيد نقد چيز بدي نيست. بهتر است نسبت به منتقد، فاخته‌مهر نباشيم.
پر بی‌راه نيست اگربگويم هر نوشته‌ای در باره پست‌مدرن شگفت، از شگفتی به دور نيست و كمی شگفت خواهد بود، چنانچه اين يادداشت.

همان جور كه از دو فرد، يك ويژگی DNA  همسان ممكن نيست، دو تعريف همانند و موازی از پست مدرن نيز وجود خارجی و بيرونی ندارد. مانند ژان پل ويلن كه مدعي نبود هر چی پست مدرن است و می‌گويد ما در موقعيت فرامدرنيته هستيم نه پست مدرن. شرايطی كه به سرانجام رسيده نه به اتمام. با اين همه، كوشش شده در پايان اين نوشته، تعريفی كوتاه از اين ژانر به زبان ساده – و نه لزوما پيش پاافتاده- در قلمرو ادبيات ارائه شود.
همان گونه كه هرگز صدا و سيما، تلويزيون نشد، و  نمايش جای تاتر را نگرفت، شعر فرانو عنوان شده از سوی برخی چيزی نيست مگر همان پست‌مدرن، منتها در ريخت و جامه [به گويش دكترداريوش آشوری] ايرانيت؛ و  سروده‌های عرفان نيز تلاشی در راه دست يازيدن به اين گونه از شعر است، گرچه آن را فرانو بخواند.
عرفان حافظ شیراز، شاد است و شعرعرفان نيز برخلاف نام‌اش - كه يادآورخمودی و عبوسی و گوشه‌گزينی‌ست- شوخ است. و اين گرايش از كودكی در-اش بود.

در شعر بالا با دهن‌كجی به والت‌ديسنی و نيز سنت‌زدايی از يک نماد سنتی، ساختارشكنی شده و گربه ‌[نماد ملوسی و لوندی] به مثابه انسان گرفته شده و موش: نماد عنصری بيرونی كه هستی‌ات انسان را اذيت كرده يا آزار می‌دهد. تنها نمی‌دانم آيا درشعر [حتا پست‌مدرن‌اش] پسنديده است صندلی‌ای برای بندهايی مانند [با دكمه‌ای بسته به دار وقاحت] بكشيم؟
دشوارترين قدم، قدم اول است و بسنده‌ست شاعر، سه ويژگی: آگاهی، خودانگیختگی و صمیمیت را داشته باشد تا گام نخست خوب برداشته شود و اين سه به نسبتی در شعر عرفان هست. گر چه در آغاز راه، هنوز به زبان پاكيزه و شايسته اين ژانر از شعر در حد كمال، دست نيافته. زبان كارهايش گهواره‌وار ميان شعر طنزعمران‌صلاحی گون و با مايه‌هايی از فسوس و شيطنت، اندكی لُغز و در بستری از پست‌مدرن آونگ است.

شعر بالا از جايی آغاز و با فضاسازی خوب ادامه يافته و پايان گرفته. آسيب شناسی شعر عرفان، توضيح واضحات نثرگونه‌ای‌ست كه در همه جا به مثابه پايان‌بندی عمل می‌كند و انگار اين نكته را يادآور می‌شود كه زبان شعری ناتوان است از رسالت خويش و نيازمند اعجاز عصای نثر است. درماندگی‌ای‌ كه در شعرهای اخير حافظ موسوی نيز ديده می شود. هنر شاعری مانند فنگ‌شوييی(چیدمان استقرار]ست. تفكر باستانی‌ای كه بازتاب منفی شی‌های بد را از بين می‌‌برد. شاعر نیز با شور و سودای شاعرانه می‌‌تواند شعر را از آلاینده‌ها بپالايد.
برخی از دروغ‌ها به ما و نیز به جامعه ضربه می‌زند و برخی تنها به ما. و این دومی چندان مهم نیست. زنده یاد هوشنگ‌گلشیری سال‌ها پیش - شاید ۱۰ سال- که به همراه دولت آبادی برای داستان خوانی به اروپا رفته بود در گفتگو با رادیو بی‌بی‌سی گفته بود داستان گرگ را در یک نشست و پس از دیدن خوابی نوشته است. جمله دقیق‌اش این بود: راست‌اش من داستان گرگ را خواب دیدم و نوشتم آن هم در یک نشست. شاید گلشیری چندان هم دروغ نمی‌گوید ولی دست‌کم در ۵ نشست دیگر آن را ویراسته است. بهترين سفارش به شاعرهای نوگو این است که حتا اگر مانند سیلویا پلات نابغه‌اند، پس از نوشتن روی شعر خود کار کنند.کاری چنان که انگار خانه‌ای را دوباره از پی می‌سازند.

خوشبختانه در بسياري چيزها هوش هيجانی(ای‌كيو) كه اكتسابی‌ست جای‌(آی‌كيو) را گرفته. بنابراين رسالت شاعر در شعر امروز مگر پرداختن به گوهر سخن و كنار گذرادن محافظه‌كاری و دوری از حاشيه‌پردازی ‌نيست، همان لازمه شعر اي كيو.
پست‌‌مدرن يعنی جديت و عبوسی كم تر و لبخند بيش تر. يعنی شوخی، يعنی نفی ابزورد و نوميدی و پايان‌بخشی‌خوش و به شوخي برگزار كردن همه چيزهای جدی. پست‌مدرن يعنی هم‌آميزی سنت و مدرنيته - پشت پا زدن به نحو زبان[شعردکتریداله‌رویایی] و گرايش به آرگو و دفرمه كردن زبان.

اما چه بسا يک اثر ادبی اين ويژگی‌ها را داشته باشد و پست مدرن نباشد. پس سنجه‌های شاخص يک اثر پست مدرن از يک نوشته مجله كوميک چيست؟ چه پارامترهايی مثلا شعر پست مدرن را از يک سروده هزل سوا می‌كند. يكی شايد آن است كه تاريخ مصرف ندارد. و دو تای ديگر آن که یک بعدی و تخت نیست و نیز اتفاق مهمی که در زبان رخ می‌دهد. بله همين هاست: ژرفايی معنا، ويژگی‌های زبان‌شناختی، ساختارهنرمندانه و وسواس بسيار در گزينش واژه‌ها و همچنین رعايت ملودی شعری. هجاهای كوتاه و بلندكه جايگرين قافيه شده است.
پست‌مدرن (پسين نوگرا) كه آن را گذار از مدرنيته نيز گفته‌اند و به گونه‌ای با مدرنيزم ناساز است و خود را در: هنرخود‌ويران، ‌ضد‌رمان، دستاوردهای‌گروهی/جهانی يا بازگشت ستون‌های‌گوتيگ در معماری، نمود داده است در ميانه‌های سده بيست و با سخنان كسانی مانند ژاک‌دريدا(فرانسه) و- لسلی‌فيدلر(امريكا) كه گفتند از دوره مدرنيزم گذشته‌اند و وارد قلمرو پست‌مدرن شده اند؛ پا به ميدان گذاشت.
پست‌مدرن، گذشته را كنار نمی‌زند به بازی می‌گيرد. شايد برنامه يا همت والايی برای ساختن يا نجات آينده نداشته باشد ولی آن را مانند هدايت، بكت، يونسكو، هارولد پينتر، فردينان سلين و كافكا سياه نشان نمی‌دهد و انسان‌هايش حتا اگر خاكسترنشين باشند نمی‌كوشند سرشان را بيش تر در خاكستر فرو كنند و شده دو جفت بال ربوتی می‌سازند و ناشيانه بال‌بال می‌زنند.
اگر چه زندگي يک رمان‌نويس پست‌مدرن "ريچارد براتيكان" (صياد ماهی) كه حتا يک ماهی را نمی توانست بكشد و سرانجام با گلوله ای خود را كشت، يك شكست برای پست‌مدرن به شمار می‌رود، ولی سبب نمی‌شود وی در      آثار-اش: در قند هندوانه، صيد قزل آلا در امريكا- يک پست‌مدرن موفق نباشد.

چون قلمرو مطالعه‌ام بيش‌تر رمان است همچنان به جاي كتاب شعر، از رمان مثال می‌زنم. درميان صد رمان برگزيده سده بيست[هزاره‌دوم] سلاخ‌خانه شماره پنج، اثری پست مدرن از"كورت ونه گات" پس از اوليس(جيمز جويس) و گتسبی بزرگ[اسكات فيتزجرا لد] دنياي قشنگ نو(آلدوس هاكسلی) لوليتا(ولاديميرناباكف] قلعه حيوانات و 1984 [جرج ارول] و به سوی فانوس دريایی[ويرجينيا وولف] در مرتبه يازده نشسته است: حتا بالاتر از جاليزبان[جروم‌ سالينجر] و نشانگر اين است كه آثار پست مدرن با همه سخت‌خواني خود در میان مردم با پیشواز روبه‌ روست. همچنان كه در ايران، بفرمایید آقای صندلی بنشنید[اکبر اکسیر] و  رمان‌های محمد رضا كاتب: هيس، وقت تقصير... و رمان آزاده خانم و نويسنده‌اش[دكتررضا براهنی]

----------------------------------------------------------------------- 

با سپاس از دوست‌ فرزانه‌ام، ن كه اين يادداشت را با ريزبينی ويرایست.
اگر خواستید تعريف ديگری بشنويد: پست مدرنيسم/ مری كلاجز/ ميلادحامی‌‌احمدی

پست پیشین

April.11.,2007- www.alidarvishi.blogspot.com

Link  شنبه بیست و هشتم مهر 1386    Ali darvishi/علی درویشی 

Reza Aerabi رضا اعرابي

تهرانی 31 ساله
دانش‌آموخته زبان‌انگليسی،گرايش‌مترجمی
ماندگار در سمنان
چندی، عضو هيئت امنای شعروادب و رئيس كميته داستان سمنان
سپس: آموزگار حق‌تدريسی زبان
اكنون: مترجم و بازرگان شركت

به چالش طلبيدن هايكو

اين خوانش، يک نقد فرميک نيست و به تكنيک هايكو و هفده‌هجايی بودن و قرار گرفتن فعل در ميانه، يا سه‌سطری بودن‌اش پرداخته‌ نشده. افراد علاقه‌مند می‌توانند با تايپ واژه هايكو و سرچ آن با بنيادها و اصول پيشامدرن و پسامدرن آن در كشور مادر و نیز اروپا آشنا شوند. در این جا تنها ارزش‌های ابتدايی يک شعر خوب، سنجه گرفته شده تا ببينيم هايكو آیا در آثار یک شاعر، سربلند بيرون آمده يا نه، و می‌تواند بی‌كمک از هنر عكاسی و تصوير، ارتباط برقرار كند.
رضااعرابی باید توی طبیعت باشد، چون بيش‌تر فضاهاش در باره سرشت طبیعت است تا فضاهای شهری. آيا در هايكوـ‌ی زير، اشاره شاعر به برودت روابط انسانی‌ست؟ كه شيشه‌های هفت‌تايی را به دست سرد خودْ كنار هم گردآورده و خود رو به سوی فرديت دارد:

صبح ِ سرد-
جمع پُـنكه‌های ترشی
گوشه‌ی حياط
و در اين يكی، ترس و هراس از سقوط و تباهی خواست نشان بدهد؟
نيلوفر زرد
نكند بيفتيم
باد پاييزی

برای من ِخواننده در مرتبه نخست، اين شعر، يک شعر هفت‌ماهه‌ست. چرا می‌گويم شعر و نمی‌گويم هایكو، چون از هايكو نيز انتظار شعر می‌رود:
عصر تابستان
يكی يكی می‌رسند
گاوها از چرا

سهراب نيز چنين چيزي را دست‌مايه يكی از شعرهای خود كرده:/چه كسی پشت درختان است؟/ هيچ/ می‌چرد گاوی در كرت/ ظهر تابستان است/ سايه‌ها می‌دانند كه چه تابستانی‌ست/ سايه‌هایی بی‌لک.../ كودكان احساس.../ دورها آوايی‌ست كه مرا می‌خواند.../ شاعری ايستاده و گپ می‌زند و ما نخست به سكوت ناب روستا می‌رويم و آن‌گاه می‌بينيم هر چيزی بهانه‌ست تا همباز جهان تنهای شاعر شويم. يعنی شعر ـ‌گرچه كمی با پرگويی‌ـ از جايی آغاز می‌شود و به انجام می‌رسد. شايد گفته شود كه هدف هايكو، پوينده كردن ذهن خواننده‌ست برای ادامه سرايش. ولی هایکوی بالا‌، فقير چنين پتانسيلی‌ست.
و اما يكی از بهترين‌های رضااعرابی در عرصه هايكو:

پياده روی
افتادن برگ چنار
كف ِ دست ِ سرد

شاعرْ به زیبایی كف دست خود را همان برگ درخت گرفته كه مانند او از سردی و خزان زندگی در امان نيست. که بی‌خودآگاه، متبادر کننده اين شعر شاعر غربی‌ست(البته با بن‌مايه‌ای متفاوت):/ امروز/ پشت دست‌ام/ بسان پشت برگ درختی درآمده است / اگر بر من آب بيفشانند/ شايد مرا شور رستن بگيرد/
در شعر پايين، رضا بسيار هوشمندانه، ضمن ارائه تصويری آشنا از بافت عناصر روستايی ـ‌ با واژه‌های پاييز(مرگ) و غروب (مرگ) و سنگ (سختی) و آبادی(زندگی)، آميزشی از متجانس و نامتجانس‌ها به هم زده که بی‌نهايت زيباست و مانند رمان‌های نو ـ‌‌‌آلن‌رب‌گری‌يه‌ـ‌ بی هيچ اشاره‌ای به انسان، ما گام‌های رهگذر رهسپار روستا را می‌شنويم:

غروب پاييزی
سنگ‌قبرهای كهنه
رو به آبادی

يک تصوير محض تصوير، و با اين همه: بسیار زيبا. و زيباتر آن كه شعر از چشم‌انداز شاعر روستايی روايت می‌شود و نه يک شاعر شهرنشين.(نشانگر دل‌بستگی مفرط شاعر به طبيعت) و واژه (دور) نماد و بيانگر بيگانگی‌ست:

شام‌گاه كوهستانی
چراغ‌های شهر دور
روشن می‌شوند

برايم يادآور داستانی روسی‌ست كه در كودكی خواندم. دختری در جنگل، برف و دو سگ وفادار و رهبان دختر. كه نقاشی‌هايی با رنگ‌مايه‌های سرد داشت. در هایکوی بعدی، اعرابی باز هم با هشياری، دفاع سگ را از انسان در برابر سرما ـ‌بی آوردن واژه رهگذرـ به نمايش گذاشته است:

سگ پارس می‌كند
به بادهای پاييزی
فانوسی لرزان.

ولی اين تصوير محض شهری، متداعی حس متعالی‌‌ای نيست و فاقد ارزش‌های زيبايی‌شناسانه‌ست. چه زیبایی‌ای در مدادهای رنگی[که ‌می‌تواندپلاستیکی‌باشد] که هر یک انگار درختی‌ست به خاک افتاده، و آن نئون‌های فریبنده شهرهای ما...      

 تابلوی نئون

جعبه‌ی مدادرنگی
درون ويترين
و دوباره تكرار يک شاهكار: مترسكی رها شده و تنها كه مانند بوته‌هايش برهنه‌ست:

مترسک عريان
در باد اين سو و آن سو
بوته‌های خشک

و يک تقابل زيبای ديگر؛ و اين‌بار شتاب در برابر كهولت:
رعد و برق
رخت‌ها را جمع می‌كند
پيرزن به كندی
مه شام‌گاهی مانع از ديدن (او)ست، ولی شاعر با ديدن (گل‌سر) به وجود (او) پی برده است:
نزديک درخت
گل‌سری افتاده‌ست
مه شام‌گاهی
در تصوير پيشين، كشاورز خوشه‌هايش را درو كرده بود و دیگر كاری به مترسک‌ نداشت که باد جامه‌اش را دريده و در سرما مانده بود؛ و دراین جا شاعر به همان مترسک، دل می‌سوزاند:

مترسک ِ ديم
مشتی گردو در جيبش
گرسنه خواهد شد

اعرابی به زيبايی در فصلی كه نماد افسردگی‌ست، با زنگ شعرـ‌اش، نويد چيزی خوش را می‌دهد(اميدواريم توی پاكت هم چيز خوشی باشد):

زنگ دوچرخه
همراه برگ‌های زرد
پاكتی نامه

هايكويی كه به پدر (مهربان) كتايون‌آموزگار پيشكش شده، كهنگی همه عناصر موجود در آن، حتا مهربانی را به ما گوش‌زد می‌كند. روشن نیست چرا همه گذشته، به صرف گذشته بودن‌شان کهنه‌ست:

آلبوم كهنه
از اتاق روبرو
آواز بنان
اين بار انگار باران، شكارچی ِشكارچی شده است:
باران می‌ايستد
گربه پناهگاهش را
عوض می‌كند
شايد به جای آسمان آبی (آواز اره برقی) تناسب بيش‌تری با تاق‌(ط)باز افتادن درخت پيدا می‌كرد و انتقال حس رساتری می‌بود:
آسمان آبی
طاقباز می‌افتد درخت
پرواز ِ داركوب

چنين تصويری برای انتقال غمناكی، به ويژه در فيلم‌ها و نيز كارهای بيضايی، بسيار تكرار شده و در اين جا نيز مگر تكرار، كاركرد نوـ‌ای پيدا نكرده است:

ديروقت پاييز
كلاغی قار می‌كشد
از آن‌سوی باغ
درماندگی و بی‌پناهی برگ، خوب نشان داده شده.  عکس مربوط به این هایکو، انگار سبب شكفتن حس مشترک در سرايندگان بسياری شده است:
برگ‌چنار...

درمانده پشت در
نسيم ِ پاييزی
و باد، و همان دل‌آشوبه‌های آشنايش که همه می‌شناسیم و اعرابی آن را ترسناک و مخوف نشان داده. و چه خوب بود "برگ" به بند سوم می‌ریخت و جای "ساز" را می‌گرفت:

ناخن می‌كشد
بر درب آهنی، برگ
ساز ِ پاييزی
سوت، يادآور كشتی و ترن است و فش‌فش، يادآور آوای مار. توصيف گرگ و ميش به زيبايی در اين شعر جا افتاده است:
گرگ و ميش...
آب می‌خورند چند آهو
سوت ِ مارها

فضايی بيگانه و تصنعی و دور از دسترس ذهن است و بيش‌تر به يک شعر ترجمه می‌ماند تا يک شعر فارسی. با توجه به اين كه شاعر در ايران می‌زيد:

باد پاييزی...
از فراز معبد ون وو
جيرجيرک‌ها
و رشک انسان حتا به يک گنجشک. و البته با انبوه استرس‌ها و فشارهای روحی‌روانی زندگی امروز، چندان به دور نیست:
كی با هم
بپريم
گنجشكی ...
و ارتباطی شاعرانه با انسان و اشياـ‌‌اش:
عروسكش هم
سلام می‌خواهد
عصر تابستان
و باز ارتباطی شاعرانه با جهان پيرامونی و عناصرـ‌ا‌ش:

آيا تو نيز چون من
از اين غروب دلگيری؟
مرغ ماهيخوار...
نمی‌دانم ما در خاک‌مان جغدبرفی داريم يا نه. به هر رو نگاه ديگر انديش و هرآینهْ زیبا به نماد بدشگونی:
(به: ه. ج)
كاج و قرص ِ ماه
اين نيز خود قديسی‌ست
جغد برفی...
جان‌گرفتن اشيا در هذيانات يک شاعر خوابگرد و هایکوگو:

باران ِ شبانه...
رخت‌های روی بند نيز
بی‌خواب می‌شوند
اگر بر عكس بود شايد حس بهتری به نمايش می‌گذاشت:
حال پروانه را
لختی تحمل می‌كند
سيب ِ افتاده
شاعرها چه چشم تیزبینی دارند. و انگار فاخته، چشم به راه رويش دوباره درخت بريده خويش است. [یکی از زیباترین هایکوها]:
بر كنده‌ی پير
نهالی نو روييده
آوای كوكوی دور

 

از نزديک به 100 هايكويی كه شاعر به درخواست من فرستاده، اين‌ها جای درنگ و انديشيدن و نيزحظ‌ ‌بردن بيش‌تر داشت. در باره سربلند بيرون آمدن هايكو در دست‌آوردهای يک شاعر، چيزی نمی‌گويم. من خوانش خود را انجام دادم، داوری با شما.

پست‌پیشین

January 28, 2007

www.alidarvishi.blogspot.com

Link  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386    Ali darvishi/علی درویشی 

کتایون ‌آموزگار

تهران 1347

مهندس‌شهرساز

یک‌نواختی

کتایون آموزگار می‌گوید نوشته‌هایم شعر نیستند. طرح نیستند. هیچ‌چیز نیستند، تنها حکایت روزهایند. و چون (حکایت روزها) تعریف دیگر شعر است، همان‌ جور هم که خود می‌گوید:(امروز به طور اتفاقی دیدم هفته‌نامه گلستانه، شعری از من گذاشته) سرایش‌‌هایش را "شعر" می‌خوانم.

شهریور ۸۴: در نخستین شعر وبلاگ، نگاه راوی/شاعر به زندگی، سیاه یا نوآر است:

/مسخ است/جادوست /نفرین‌است /هرچه هست/ زندگی‌ست/

و در بر هم ‌کنش با جهان دغل، رفتار منفعل دارد:

/من/ سال‌ها راست گفته‌ام/ به همه دنیا / بجز خودم / دلم می‌خواهد دروغ بگویم / به همه دنیا /  بجز تو/

 و از چشم‌اندازی پرت‌افتاده به تماشای خودِ پرت‌ افتاده‌ـ‌اش می‌ایستد:

/تا کسی نشناسدم / شده‌ام تصویر اشگ چشم و چسبیده‌ام پشت گلگیر یک کامیون / در این جاده / کجا / می رود؟ / نمی‌دانم/

مهر ۸۵: با شعری رو به روییم که روایت‌گر‌ خلاء و بی‌ هویتی‌ست. گرچه مخاطب ( او )ی فرضی‌ست، ولی این (او) کسی نیست مگر راوی:

/ کدام روز بود / که ناگهان دیدی / کسی درون آیینه نیست...؟/

در شعر دیگر، زبان شعر با گروـ‌اش به ارکائیک، یک‌دستی خود را  مانند شخصیت راوی/شاعر، ازدست می‌دهد:

/ به یاد ندارم دفترم چندبرگ داشت/ چه رنگ بودند و باد تا کجایشان برد.../ برای درخت خزان زده/ چه تفاوت دارد؟ / می‌خواهم خواب روم / ...تا خواب/ کجایم بَرَِد.../    ( یا: می‌خواهم بخوابم/ تا خواب به کجا ببرد‌ـ‌‌ام )

دو گانگی در روح راوی، هر آن خیزاب بر می‌دارد. از سویی دفتر را به باد داده و از برگریزان وجودی خبر می‌دهد و از سوی دیگر با خرسندی، خبر چاپ شعرـ‌اش را در ماه‌نامه‌ای. 

و در سرایشی دیگر، بازگشت دوباره  به روحیه پیشین و نابودی سروده ها:

/ دفتر شعرم را / رنگ به رنگ می‌کنم / و یکی یکی / برگ به برگ / از پنجره به باد می‌سپارم /

گرچه راوی از  گرایش خود به خلاقیت می‌گوید ولی این آفرینش و نوآوری‌ها تنها در جهان شعر ـ به عنوان نفس شعرـ می‌ماند و تاثیرـ‌اش را و پرتو گرمایش را روی زندگی روزمره وی نمی‌تاباند. ( روی خواننده باز می تاباند البته؛ که روی من خواننده تاباند.) برای همین، اندوه‌زدگی و به پرسش‌گرفتن خود و نا آگاهی از چونیت احساس خود، همچنان ادامه می‌باید:

/چگونه است که تو را هم/ با این همه تلخی و اندوهت/ دوست میدارم؟/

شعر بادبادک‌باز هایکوواره‌ست. تصویر ِناب. (مطلق یا محض) حتا نمی‌دانیم که اشگ بادبادک‌باز از سر شوق است یا اندوه. نمی‌دانیم بادباک در دل باد است یا دل به باد باخته و رفته. هایکوها مینی‌مال نیستند. هایکوها بر خلاف مینی‌مال‌ها سرانجام ندارند، ول و رهایند یعنی تصویر ناب. شاعر هایکوسرا، همه کوشش‌اش مصروف ناتمام گذاشتن شعر می‌شود. شاید برای آن که شعر در اندیشه خواننده ادامه یابد.

با روحیاتی که از راوی/شاعر به دست آمد، شگفت نیست که نه سایه داشته باشد نه رد پا:

/...جای دوری نیستم / همین اطراف / گوشه‌ای کز کرده با خود / شاید پشت مبل دراز سالن/ شاید اتاقک پشت‌بام / دنبالم نگردید /دنبال کف پاهایم هم نگردید.../ 
 و شاید از همین ناباوری و نبود ایمان به هستی‌ات خود است که به آرامش تندیس، رشک می‌برد: 
/به حال مجسمه / غبطه می‌خورم / ...نگاه کن! /همیشه‌ی عمرش / چه آرام است.../

و سرانجام موجودیت‌اش ر ا به پرسش می‌گیرد. انگاشت خودش از خودش، نه یک خود واقعی، که مجازی (یا رویایی تلخ) است:

/ زیر آفتاب ظهر/ دستم از من پرسید / " من مجازی ترم یا سایه ام؟"/ و سایه‌ی ابر/ پوزخند زنان می‌گذشت.../

آبان ۸۴ : در شعری بی‌نام، راوی/شاعر در آغاز یک روز پاییزی، پس از بیداری موقت، بار دیگر به خواب پناه می‌برد:

/ روز/ دستی آرام بر سرم می‌کشد/ چشم‌های نیم‌بسته‌ام را بر هم می‌گذارم/

و در شعر بی‌نام، گِله‌گی دارد از درک و دریافت نشدن. انگار راوی/شاعر با کوله‌باری از معصومیت از هزارهای پیشین به هزاره سوم ما آمده. نگاه‌اش، نگاهی شگفت و ناباور به سردی رابطه‌ها و بستگی‌هاست:

/که خنده‌ها و اشک‌هایم را / باور نکردی/ باور نمی‌کنم/جنس دلت را / سارا! / نه سنگینی و / نه سردی‌اش را /

در شعر بسیار زیبای "نشسته بودم" جهان به رنگ شعر در می‌آید. حتا زمانی که توفان* در می‌گیرد، گرد و غبارـ‌اش واژه است. در خوانشی هرمنوتیک از این شعر می‌توان گفت که شاعر با واژه، توفان به پا می‌کند. البته توفانی مانند خیزش‌های مخملین/ نارنجی این روزهای جهان:

/ نشسته بودم بیرون / کلمه‌ها را / ریخته بودم روی زمین/ شاید شعری می‌گفتم.../ طوفان شد / چشم‌هایت را ببند.../ هوا پر از خرده کلمه است/

"شبنمی از شاخه"، یک شعر (ناب‌تصویر) است و هایکووار. در شعرهای پیشین، واماندگی و وازدگی (استیصال) راوی/ شاعر آشکار بود. در شعر "می‌گویند دنیا" ترس از مرگ رخ می‌کند و راوی/زن، برای گریز از این دهشت، به آغوش دهشت دیگر (سرنوشت) پناه می‌برد:

/ می‌گویند: دنیا / یار دو روزه‌ای بیشتر نیست/ میخواهم رفیقه‌ی سرنوشت شوم/

اگر اشتباه نکنم "من شعر مشترک‌ام" برداشتی از من درد مشترک‌ام(ش) همان‌ گونه که از نام‌اش پیداست، یک شعر مشترک است. کسانی مانند تس‌کالاگر و ریموند‌کارور در شعر و داستان مشترک، پیشگام بوده‌اند. و چه خوب بود دو خوانش از یک شعر واحد داشتیم از دو نفر. نه یک شعر از دو نفر:

/ تا همیشه، راه درازی مانده‌ست/ گام/ بر همین کوچه‌های گاه و بیگاه/ که از التهاب پاییزی برگ‌ها پوشیده‌ست / بگذر /  
 در دمخوری پیوسته با اندوه، امر بر راوی/ زن مشتبه می‌شود که اندوه‌، بخشی از پیکره‌اش است و فرزند‌-‌‌ا‌ش و هستی‌یت‌اش:/نه می‌توانم بزرگش کنم / نه تحمل صدای زاری‌اش را دارم / کدام کوچه؟/ ...بر در گاه کدام خانه بگذارم / اندوه کوچکم را؟/

برای نخستین‌بار در شعر "حق‌سخن" مواجه‌ایم با روایت یک انقلابی که یگانه راه‌ گریز از خفقان جامعه را در فریاد می‌جوید:

/ نه حقی مانده و / نه سخنی / ... /مانده‌ایم و/ ...اندیشه‌ی فریادی.../

و باز راوی "وجودی" ما "ماهیتی" می‌شود و تسلیم محض سرنوشت. باید سارتر بیاید:سرنوشت چیزی نیست مگر آن‌چه انسان خود می‌سازدش:

/صبحت به خیر/ اسب یاغی سرنوشت!/...امروز / کجایم می‌بری؟.../

بی گمان حتا یک اسب توسن نیز نجیب است."نجابت" چیزی که سرنوشت -‌اگر وجود داشته باشد- بویی از آن نبرده است. و روشن نیست چرا شاعر این ترکیب را برگزید.

"گنجشگک" شاید گستره دادن (تسری) دنیای جانوران به انسان بازاری‌مسلک و اهل داد و ستد است. برخی تا شیره‌ای برای مکیده‌ شدن داری، دور و برت می‌پلکند و همین که ته کشیدی، با نیش‌شان می‌روند به سویی دیگر:

/ بر کف دستم /  دانه‌ای که نباشد / تو هم پر می‌کشی /گنجشگک/

آذر ۸۴: شعر "هیچ" براساس نام‌اش، یک شعر ابزورد است:

/ «همه»ی / آنچه که / میخواستی چه بود؟.«هیچ»ی/ که می‌ماند/ از پس/ همه چیز/

و در شعر پارادوکسیکال‌ای که امید با واماندگی، هم ‌نشین می‌شوند:

امید کدام گره را / باید اول گشود / از این کلاف سر در گم؟/

در کم‌تر شعری، راوی به روشنی یک زن است. ولی در برخی بی آن که گونگی یا جنسیت مشخص شود، راوی/زن آشکار است:

/ این شش‌حرف/ گاهی حرف نیست/ صدا نیست/ هیچ چیز دیگری هم نیست/که دلداری‌ام دهد.../پنجه در پنجه‌ی روز/.../آه / زورم نمی‌رسد!/ خسته از اسباب‌کشی/دلم/ لمیده توی خودش.../

شعر "زمان" گونه‌ای خودآگاهی نسبت به جایگاه (وضعیت) خود است و پی‌بردن به این که سبب دگردیس نشدن راوی این است که در جایگاه درستی نیایستاده:

/کسی نمی‌آید/ کسی نمی‌رود/ قطره‌ای که باید بچکد/ نمی‌چکد /چرا که او/ جایی در بیراهه ایستاده است./

در شعری دیگر، راوی به جای اعتراض، تسلیم دعوت خاموشی می‌شود و حتا به جای نام شعر، نقطه‌چین قرار می‌دهد:/ وقتی همه‌ی درها و دیوارها / انگشت اشاره‌ای عمود بر لب دارند/ چه میتوان گفت؟/

و در شعر دیگر گرچه آونگ‌بودن نفی می‌شود ولی همچنان نومیدی حاکم است.

دی ۸۴: در شعر "جشن" پس از درگیری مدام شاعر با واژه‌ها، سرانجام شعری سروده نمی‌شود. زیرا شاعر نومید است:/ واژه ها / جایی نمی‌بَرندم/...کلمات/ یتیم و ناتمام/ بر دیوار.../کو صدای مادرشان/

و در شعر "خورشیدزمستان" راوی بهانه‌ای برای خاموشی و افسردگی می‌یابد:

/... ستاره‌ها و ماه! / خورشید مرا /کجا پنهان می‌کنید؟/ گم می‌شوم در خاموشی خودم/

روزگار راوی در ملالت و یک‌نواختی فزون یابنده‌ای پیش می‌رود:

/ همچنانکه/ با کشیدن چندخط / موشی را به پنیری می‌رساندم / با کشیدن چندخط / روز را به شب رسانده‌ام/

و زندگی را نیستی می‌بیند و با این همه، خوش است از این که  یک‌ بار دیگر بازی را از روز برده و خود را به شب رسانده است.

بهمن۸۴: شعر "آرامش" یک "پادشعر" است مانند ضدرمان‌هایی که پس از جنگ‌دوم، ساروت، دوراس، رب‌گری‌یه، کلودسیمون و...پدیدآوردند. و راوی، کلام برای بیان را دست‌ساز یا تصنعی می‌داند و در شعر "برای‌پایان‌چله‌بزرگ" گرچه زمستان را پایان‌یافته تلقی می‌کند ولی به زبان نماد یا سمبلک، با نگاه به دست‌هایش، زمهریری ِ زندگی را جاودانه می‌یاید و پایان‌ ناپذیر:

/ امروز چندم است؟ /چند روز به پایان چله‌ی بزرگ؟ / یادت می‌روم. می‌دانم/ انگشت‌هایم را کدام طبقه جا گذاشته‌ام؟/ یادم نمی‌روی میدانم/

و در نوشته‌ای در باره انرژی یا بمب‌هسته‌ای به جایگاه شاعرانه‌اش وفادار می‌ماند و تن می‌زند از رویکردهای قدرت... اگر جهان به دست شاعر بیفتد چه رخ خواهد داد؟

اسفند۸۴: نوروز در پیش روست ولی راوی امیدی به وی ندارد. در حالی که نوروز در درون شعر یکی از بهترین‌های کتایون، در حال نمو است.به تضاد شاد و تنها توجه کنید:

/ به سادگی گندم/ کاش سبز می‌شدند / جوانه های امید/ و آوازها خبر تنهایی می‌دهند:/باد می‌آورد /صدای آواز شاد/ کولی تنها را /

 و نگران خانه درون‌اش است و  پیشواز-اش از سال‌نو، ضد ‌پیشواز است:‌

/ فصل خانه‌تکانی‌ست/ بر شیشه‌های دلم /دستی بکش./ آهای سال نو! /کجا با این عجله؟ / 
 فروردین
۸۵: راوی مشتاق شنیدن است:

/ زود حرف ناگفته‌ات را / بردار و بیار/ من امروز گوش‌های نو خریده‌ام/ ولی مونسی نیست/ گوش تیزکرده‌ام اما / نمی‌شنوم / صدای پای‌ات را /

و گِله‌گی از این که در هم‌نشینی‌های خود، بیش از هر چیز، دغدغه گفتن داریم تا درک‌ودریافت کردن یک‌دیگر:

/ همه‌ی سخن‌ها را / عجولانه گفته بودیم/ پیش از آنکه/ با آرامش/ در چشم هم نگاه کنیم/

شعر وزن‌دار(موزونی) که زیر عنوان‌ خارج از پست، آورده شده، شعر جدی‌ای نیست. منتها نکته‌ای در آن است که بسیار اهمیت دارد. و آن این که شعر گرچه در 22 سالگی شاعر سرایش یافته، ولی بازتابنده روحیات امروز سراینده‌ست و نشان‌دهنده این که در این پروسه درازدامن، تنها وزن ناپدید شده، و شعر‌های کوتاه امروزی و گزین‌گویه‌ها جایش را گرفته، وگرنه درونیات دست‌خوش هیچ دگردیسی‌ای نشده است. و راوی/شاعر همان است که در 22 سالگی بود، نه مست نه پشیمان:

/ می در این مستی همی مانیم ما/ نی غمین و نی پشیمانیم ما/

و در رفتن، مانند همه چیزهای دیگر مردد است.این تابلو، پلان دومی دارد که خواهیم دید سرانجام راوی می‌رود یا نه، چمدان را زمین می‌گذارد:

/ و وقتش رسيده است.../ چمدان‌ها بسته‌ست / در باز است تنها مانده نگاه در چشم‌های تو / و گفتن یک کلام.../

و راوی در ارائه تعریفی از خود وامانده است:

/ من نیستم اما / یکی هست هنوز /که با دماغ من نفس می‌کشد/ یا / سکوت من / به معنای من نیست / همچنانکه فریادم/  
خرداد 
۸۵: بهترین شعرهای کتایون با سیب ممنوع خردادی می‌رسد و چاره‌ای مگر خوردن این میوه آگاهی نیست. که بهتر به سرشت و کنه راوی پی ببریم. راوی، زندگی را نه در خود که روی‌گردان از خود می‌بیند و شاید خیانت‌کاری که با خیانت به راوی، به دیگری رو کرده:

/زندگی/ به راه خود می‌رود / دزدانه تعقیبش می‌کنم/

سرایش را بی‌هوده می‌انگارد:

/چشم می‌دوانم تا دورها/ آخر این فریاد / به کجا می‌رسد؟/

شاعری صافی و صادق که پیاپی خود را با دایره‌های پیله‌گونه رو در رو می‌بیند:

/ از دایره‌ی بسته‌ات / بیرون بیا! / روی خط صاف کناری/ منتظرت‌ام/

و چه زیبا با شعریت زبان، خود را در برابر جهان دژخیم و هراسناک، خرد می‌پندارد:

/ قلب بچه گنجشکی / می‌تپد در سينه‌ام / از چه ترسيده؟/

و خود را ناقص و راه‌گم‌کرده می‌داند:

/ کور و کر در دنیا / راه می‌روم / به نشانه‌هایی چند/

تیر ۸۵‌: و این هم پلان شماره دو-ی تابلوی "وقت‌اش رسیده است":

/ بين فرار و قرار / يک نقطه بيشتر فاصله نيست /

و پایین گذاشتن چمدان:

 / تاب می‌آوری / می‌دانم/

برای راوی "روز" بیش از تاریکی‌ای ترسناک‌تر است:

/ خورشید رفت / سایه‌ی مترسک را هم / با خودش برد..../

و باز هم بن‌بست و نه راه پیش‌داشتن و نه راه‌ پس:

/ قدم....رو! / نقطه /ایست! /عقب....گرد! / نقطه / ایست!/ 

و تن‌دادن به سرنوشت و داستان رفیقه‌شدن:

/ از رانندگی/ در این جاده /خسته شدم / فرمان را سپرده‌ام / به ناخودآگاه / هرجا می‌خواهد برود/

و انگار دوست دارد مدام خود را محق ببیند، و چون این‌گونه نیست، آن را بی‌وفا می‌خواند؛ و البته با پذیرش واقعیت:

/حق / دوست بی‌ وفائی‌ست / گاهی با من است / گاهی با دیگران/

"صبح" و آغاز دوباره تنهایی دردبار-اش. و رو در رویی با گیاهی خرد (و نه درخت مثلا) که به وی لبخند می‌زند. آیا بته، پژواک راوی‌ست؟ یعنی آن خودِ تا حال ندیده؟

/ در پیاده‌روی همیشگی / بوته‌ای را دیدم /که تا به حال ندیده بودم‌اش /به هم / با خجالت / لبخند زدیم/ 

مرداد ۸۵: راوی خود را صید سرنوشت می‌داند و شعرش را نیز:

/ شعرم پرید/  رفت توی آسمان / شکارچی زدش.../

و سایه سیاه‌تر از پیش یک‌نواختی بر سر زندگی:

/ در تاریکی ِ حرفی / نشسته‌ایم /که نسیمی / شعله‌اش را با خود برد/ و دیگر نه هیچ کوششی برای رهایی‌ای از درد:/ ناله مکن بیمار! / نجات دهنده‌ات / مرگ است/

راوی تنها با تناسخ در سروده‌هایش  توانسته به جاودانگی برسد:

/ خود را پراکنده‌ام/ و ذره ذره / وسیع‌تر می‌شود/ جهانم.../ ابدیت /جاری / در این حس / کهکشانی‌ست/

بدیت کهکشان‌وار، چگونه ابدیتی‌ست؟ اگر ابدیت متصف به کهکشان نمی‌شد بهتر بود. چیزهایی را می‌شود ابدیت گرفت، ولی ابدیت را به چیزی نه. یا دست‌کم می‌شد،ابدیتِ جاری دراین‌حس،کهکشانی‌ست.

شهریور ۸۵: راوی خود را گم کرده، و می‌پندارد این گمشدگی تازگی دارد، و سپس در می‌باید نه، بس به کهنگی می‌زند:

/ سراغ خودم را / از روز می‌گیرم /می‌گوید/از روزگار بپرس!/

و خود نیاز به دل‌داری دارد و با همه ناتوانی، دریا‌دلانه، دل‌داری دهنده شود:

/ گوش کن/ صدای عبور آرام ثانیه‌ها را / و از دل‌تنگی‌شان مهراس/ این نیز.../

در شهرها کم‌کم با پدیده آسمان‌خراش‌ها و نورهای کورکننده‌شان، دیگر دیدن آسمان شب، شدنی نیست. این تراژدی در افق زندگی شاعر، پیش آمده‌است:

/ ناممکن است / ديدن افق / بلند‌اند/ ديوار/ ها /ی زندگی/

و بدیهی‌ست که برای انسان در قفس‌مانده و خوکرده به قفس زندگی، همه‌چی در همه حال، یک‌سان باشد و هیچ توفیری نداشته باشد:

/ چه تفاوت دارد/ در بزرگ‌ترین باغ جهان / طعم گردویی؟/

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

 * ما واژه‌های سره یا فارسی‌شده و غیرتازی را مانند توفان، غوته، تاقچه، تاق، سد(ازسده، صد)، سندل(سانسکریت/فرانسه) را تازی می‌نویسیم: ولی عرب، یک واژه فارسی به زبان خود راه نمی‌دهد مگر آن را تازی کند مانند: اوگ(معرب‌اش‌اوج) یا نرگس که تازی شده‌اش نرجس است.

Link  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386    Ali darvishi/علی درویشی 

 

رضااعرابی،به‌روایت‌‌دوم‌شخص

دستان سپيدارهای سپيد را

نغمهِ پرندگان
به حركت در می‌آرد.
سروی آن گوشه
صورتش را
به صورت ماه می‌مالد،
و سكوت تن خويش را
به زمزمهِ رود شستشو می‌دهد.
باد آرام وزيد.
اين سو من دل نگران و شب خاموش؛
و آن سو تو خاموش
و من دل نگران...

رضا اعرابی شعرهای کوتاه خوبی دارد که چند تا گزینش شد برای پست گذاشتن. مانند: مترسک، باران ، رعد و برق و...
در شعر بالا حتا امکان کم کردن یک ـ واوــ وجود ندارد.
شعر دستان سپیدار نه نقدپذیر است و نه پذیرای تفسیر، و تنها باید خواند و توشه خود از آن برگرفت و گذشت. هر تفسیری در نهایت در برابر شفافیت بندها، نمودی نخ‌نما و دست‌دوم خواهد داشت. در برخورد با این شعر، انگشت نشانه‌ای می‌بینی بر لب سپیدارها که می‌گوید هیس...
پس ما نیز مانند شاعر، یک دقیقه در برابر شکوه طبیعت، سکوت...

پست‌ پیشین:

Saturday,November,11,2006

Link  شنبه بیست و یکم مهر 1386    Ali darvishi/علی درویشی 

با سپاس از علی‌درویشی که با توجه و دقت نظر بسیار، شعرهای مرا خواندند. برایم مثل این بود که خود را از منظر دیگری دیده باشم. این نگاه دوباره، ارزش خاصی دارد و نکات ریزی را یادآوری می‌کند که می‌تواند راهگشای کارهای بعدی باشد.س.م

گریز

شعرهای سهیلا(ماهور): اردی‌بهشت 84 تا مهر85

آن چه روشن است راوی، کاراکتر اجتماعی (یا سهیلا(ماهور) از واقعیت می‌گریزد ـ‌حال به هر دلیل‌ـ‌ـ و این نام‌اش چیزی نیست مگر همان گریز.

اما چیز روشن‌تر این است که شعرهای سهیلا(ماهور) از اصالت برخوردار است. وی شعرـ‌ا‌ش را زندگی می‌کند و از چیزی نمی‌گوید مگر آن‌ که با روح و جسم خود و از نزدیک، باهاش هم‌نفس شده باشد. 

با خواندن چند شعر، نمی‌توان سیر سرایش و تحول اندیشگی/ عاطفی/ حسیِ شاعر را پی گرفت و به ارزیابی و سنجش درست نشست. حتا برخی از سنجش‌‌گران (منتقدان) بر این باورـ‌اند که بررسی یک کتاب از یک شاعر نیز برای شناخت شاعرْ بسنده نیست و برای داوری به‌آیین، باید مجموعه کتاب‌های هر شاعر در پایان زندگی ادبی وی بررسی شود.

در روند خوانش شعرهای سهیلا(ماهور) تصاویر، آواها، سایه‌ها، چشم‌اندازه‌ها، نماها و نمادها، در برـ‌ات می‌گیرد و نمادینه‌های فریب‌کار شهری بیش از پیش، آزارنده می‌شوند و احساس تنهایی و پرت‌افتادگی از اصل، وا می‌دارد‌ـ‌ات به فضای پاک و ساده راوی پناه ببری و دمی بیارامی و هم‌زمان رنج‌هایش را دریابی؛ و اگر این پیمایش با بردباری انجام گیرد، برآیند و ره‌آورد‌‌ـ‌‌‌‌اش، دل‌سپاری خواننده به سرشت جهان خواهد بود. 

پارامترهای بنیادین سرایشات سهیلا(ماهور) این‌هایند: روگردانی از ارزش‌های شهری، گریز از کابوس برآمده ‌از شهرزیستی، سفر به کوهستان، آمیزش با سرشت هستی، ساده‌گزینی، جست‌جو برای مهربانی‌های ‌محو شده، شناخت ناشناخته‌ها، "نگاه"‌شدن، بسندگی و بازشناخت ‌خود..

و راوی در این پروسه‌‌ گشت ‌و واگشت‌، گاه احساس ناتوانی می‌کند، دودل می‌شود، دوباره به ارزش‌های شهری رو می‌کند، از دل‌بستگی‌هایش می‌گوید و سرانجام به باور(یقیین) می‌رسد.

راوی با همه ضعف‌ها و سستی‌ها از اراده خوبی برخوردار است و برخلاف کسانی که عمری بر لبه باریک پرتگاه دودلی می‌لرزند، وی یک بار و برای همیشه، تصمیم می‌گیرد که برود و می‌رود:

چقدر غمگین بودی از رفتن من/ اما باور کن باید می‌رفتم/

برای راوی، آغاز نوشتن(سرایش)، توام است با سفری به دوردست. جایی که (به گفته بنیامین) "جاپای زشت تمدن" هنوز جاپای گالش‌ها را نگرفته و مال‌روها و بزراه‌ها را به زیر سمنت(بتن) نبرده است. انگیزه‌های این سفرْ گونه‌گون است و یکی یکی رو می‌شود. نخست در می‌یابیم کوچ‌گاه‌اش کوهستان است و انگار از دردهای جسمی که آزارـ اش می‌داد از شهر رو گردانده؛ و‌لی بعد می‌بینیم سردرد، بهانه‌ای بیش نیست. که راوی از شهر و تمدن‌اش! گریزان شده و از احساس تنهایی در میان تن‌ها:

/ تمام ارتباطم را با شهر/ و مظاهر نفرت‌انگيزش/ قطع کرده‌ام

شهر، یعنی ساعت، زمان‌بندی دقیق از پیش‌ْ تعیینْ شده، دستگاه ساعت‌زن و حضور و غیاب؛ و راوی ما گریزان از همه این‌ها. وی پیِ  "بی‌زمانی" و "بی‌مکانی" بود و در کوهستانْ هر دو را یافته است و نیز "نوری" را که در روشنایی مصنوعی آسمان کورکن شهر نمی‌یافت:

از پنجره / به چشم‌های خورشید / سلام می‌کنی. / خانه من / شرقی‌ترین خانه این‌جاست / و  من همیشه / رو به روی طلوع‌ام/ و پی خاموشی‌ای که در هیاهوی بی‌هوده شهر نبود.. / این‌جا

می‌شود / صدای سکوت را شنید

راوی از منش و اخلاق شهریْ بی‌زاری می‌جوید و از دیرکرد خود به اصل خویش،گله‌مند و ناخرسند است:

کاش / این همه با دروغ بزرگ نمی‌شدیم./ اگر برای رسیدن / از خیلی چیز‌ها می‌گذشتیم / شاید حالا / این‌قدر دلتنگ نبودیم

شهر برای برخی، معنی‌ای مگر دیوار ندارد و از جمله برای راوی ما. در بندهای پایین ـ‌‌که سهیلا(ماهور) با پریدن از دیوار شهر، خیز بلندی برای پرواز به سوی شعر ناب برداشته ـ از مکانی بی‌دیوار می‌گوید و در هم‌جوشی با زیستگاه‌اش، خورشید را متوجه خود می‌کند:

و خوشحالی و مهر "بی‌نظیر"/ وقتی که ساعت‌ها / پشت پنجره / به انتظار دیدن لبخندت می‌ماند! /

و استرس آشنای شهری، که دیگر نیست:

بدون دغدغه‌ی بیداری../ نگاه‌ات / حباب‌های ریز و درشتی را دنبال می‌کند / که سبک و زیبا / از کنار پنجره / در هوای تازه‌ی صبح / چرخی می‌زنند / و ناگهان..

و به ژرفا می‌رود:

می‌دانم/ این‌ جا چیزی پنهان است / چیزی پنهان در صدای رود/ در آواز پرنده‌ی جنگلی..

و سنگ در نگاه‌اش جان می‌گیرد:

بوی خاک / صدای سنگ / همه را/ می‌شود شنید

راوی برآوردْ شدن آرزوها را محال می‌یابد و تنها به "نگاه" بسنده می‌کند. خود را بازپرورش می‌دهد تنها به نگاه‌کردن:

وقتی بدانی / چیزی را که بی‌نهایت دوست داری / بیش از یک آرزوست.. / قانع می‌شوی / به این ‌که دیگر / چیزی نخواهی / حرفی نگویی / فقط نگاه کنی..

و کم آوردن‌هاش نیز مانند شخصیت‌اش تغییر ماهیت داده است. دیگر از جنس کم آوردن‌های شهر نیست بلکه در"دیدن" کم می‌آورد:

می‌دانم / همیشه چیزی پنهان می‌ماند/ که دیده نمی‌شود/ این چشم‌ها چه‌قدر کم‌اند..

 

راوی پیش‌تر گفته بود که روستاییان حضورـ‌‌اش را پذیرا شده‌اند؛ و اکنون وی برای نزدیکی بیش‌تر به زندگی درویشانه رو می‌کند: کوچیدن به نهایت قناعت:

گوشه اتاق محقرم/ تنها یک بخاری هیزمی و کنارـ‌اش/ مقداری هیزم شکسته../ تعدادی کتاب../ .. تمام دارایی من/ از این دنیاست..

و بسندگی و قناعت، دامنه‌اش را تا احساسات راوی می‌گسترد:

این‌جا/ چه ساده و قانع می‌‌شوی/ به احساسی کوچک/ به سادگی لبخندی/ که باور‌ش داری

و کم‌کم شعر ناب‌ از میان شعر منثور، رخ می‌کند. شب است و راوی به تماشای باران ایستاده:

و من/ دل‌ام نمی‌خواهد/ این هوا و بوی خوش باران را/ به خواب ببرم..

و با ندید گرفتن برخی مطول‌های نثرسان سهیلا(ماهور) جزیره‌های مرجانی شعرهاش، پس از آب‌خفت(جزر) نمایان می‌شود:

دست‌هایی/ که به سادگیْ زندگی می‌کارند/ تا خوشبختی/ درو کنند../

در میان شعرهای آغازین،  نامه‌ای دیده می‌شود از روشنک:

/امروز.../ از لا به ‌لای برگ‌های همین کتابی که/ بارها و بارها ورق زده بودم /نامه‌ای به خط تو پیدا کردم...

 

"شاید در صبحی مه ‌آلود، يا در آفتابی که روی سایه‌ی برگ‌ها سرک می‌کشد یا در شبی که  ماه از پشت سیاهی ابرها بیرون می‌آید       

آمده باشم و  تو را با همان شال‌آبی‌ گل‌دار ديده باشم.

روشنك، شاید با احساسی سبک از یاد تو،  من همیشه، درکنار آرامش‌ات باشم."

£   

/تو این ‌جا بودی!/ در احساس همه‌ی این روزها/  که برای تو می‌گویم؟ /

و در واپسین شعرها نیز باز روشنک با سه نامه‌ پیدایش می‌شود تا گم‌‌شده‌اش را بیابد. 

Link  پنجشنبه بیستم مهر 1385    Ali darvishi/علی درویشی 

بـــــــــــــــــــــوم

[مانی‌نقاش]

ژرف کاوی سه وبلگ

هیلا

http://hilana.persianblog.com
http://hilana.blogsky.com
http://hilana.blogfa.com

  ع.د

هيلا:[من وبلاگ‌شهر را با دوست بزرگوارم دورانديش شناختم. بعد از سال‌ها باز شروع به نوشتن کردم. سعی كردم سپيد بنويسم، چرا که همه ما در گير سياهی‌ها هستيم.]

ـ‌هيلا هر چند یک بار در کمنتی گفته است که [سهم من از طبیعت چه اندک است] ولی برخلاف سهیلاماهور، یک شهری تمام عیار است و با همه ویژگی یک انسان شهری و یک‌سره شهر نشین. و بر عكس روحيه کتایون‌آموزگارـ‌که وازده از چالش‌های شهری‌ست‌ـ هیلا می‌کوشد نشانگان شهر را بشناسد و ضربه‌هایش مانند "مرگ‌شهری" و ... را به جای [گریز] با ضربه‌گیرهای روحی خود کاهش دهد و گرچه ‌گیر افتاده در چنبره ماشینیزم ـ توی همین شهر به رستگاری برسد.  و  باز بر عكس فرزام‌طاهریان و نيز رضا اعرابی که رگه‌های رمانتی‌سیزم کارهاشان، هنوز سبزگون است؛ مفهوم عشق در چشم و دل هیلا از بستر بطئی خود برگذشته و جزحلقه واپسین تکامل انواع‌ست. و سرانجام برخلاف یک وبلگ‌نویس دیگر که با اندیشه‌ای كافکاگون، در چالش با سایه‌های آزارنده است، سایه‌های هیلا آرام‌اند؛ یا وی آرام‌شان کرده و بی‌آزار...
من در وب‌گردی‌های خود، هرگز بلاگری به خوشبيني و اميدداری هيلا نديدم.  و ديگر شاخصه شخصيت وی‌[تک جهان‌بينی] وی است. هيلا گاه ابزورد نيست و گاه چپ و گاه متافيزيک‌گرا  و گاه سكولار.  گذشته و آينده‌اش را نمی‌دانم، ولي در اين سه‌سال كه اين گونه بود.

persianblog
شاعر/ نقاش  ما در نخستين پُست خود در دی 83 از اميد می‌گويد:

به اميدی که/ ريشه در دل شب‌ها دارد/ ای آسمان سايه‌گستر/ رويای من باش/

و به زندگي، سلامی دوباره و چندباره می‌دهد:

سلامی نو/ بر ارزش‌های از دست‌رفته/ بر صميميت‌های فراموش‌شده/ بر جنبش دوباره انديشه‌های نو/ سلامی نو بر زندگی

و زندگی را به تمامی و با همه ابعاد-اش پذيراست:

در زندگی من/ سايه‌ها بسيارند/ و من تشنه شناختن هر سايه/ زندگی را/ همان‌گونه که هست/ دوست دارم/ پاکی، آرامش، بی‌باکی/ و تشنگی شناخت را/ هميشه می‌خواهم./ هر بامداد/ رايحه‌ای نو/ مشام‌ام را می‌نوازد/ گويی زندگی/ از پس پرده‌ها مرا می‌خواند/ و روزی نو/ آغاز می‌شود./

 

و اين اميد و نيز پايداري همچنان ادامه دارد[همراه با سفارش هايی به خود و ديگری]:

زنده بمان/ تويی که مهراب قلب‌ات را/ بالاتر از وجودت گرفتی/ شب را ديدی/ و زندگی با شب را نخواستی/ نگذار/ نااميدی و ناتوانی/ حتی به روياهايت پا نهد/ بمان که با رفتن تو اسطوره مقاومت ماست که می‌شکند/بهمن 83

و دست دل‌داري دهنده‌اش، سخاوت‌مندانه برشانه هم‌نوع است:
"من و زندگی"/ نمايی از من‌ها و زندگی‌هاست/ زندگی همين فراز و نشيب‌هاست/ گاه فرازش چنان سربالاست که سرنگون می‌شويم/ و گاه نشيبب‌اش چنان لغزنده که می‌غلتيم/ ولی چاره‌ای جز خاستن و دوباره رفتن هست؟/

 

اميد هيلا از سر بی‌دردي نيست. او انسان دردكشيده‌ای‌ست و هنگامی كه در پیِ زيبايی‌جويی‌های خود به ستايش هنرملی/مردمی می‌پردازد و زمانی كه خریداران، مغروق تماشای ظاهرند؛ وی گردن دراز كرده و نگاهی به پشت برده دارقالی می‌اندازد:
فرش ايران/ آميزه ای از رنگ و شيدايی.../ اما اين جا دخمه‌ای‌ست تاريک/  پير و جوان و حتا کودک.../ پشت‌ها خميده/ چشم‌ها بی‌فروغ/ نگاه‌ها بی‌جان/ دست‌ها پينه‌بسته/ اين‌جا/ مدفن زادگاه زيبايی‌هاست/


و دوست دارد از قلمرو خيال و پندار بيرون بزند و در جهان رئال گام بردارد. اما جهان دُژم، حقيقت‌جويی شاعر را بر نمی‌تابد و  هویت وی را به رسميت نمی‌شناسد:
نقطه کور/ محل تلاقی ما بود/ بر صفحه هيچ راداری/ ظاهر نشديم/ هيچ آسمانی/ ما را خصم نخواند/ هيچ فرودگاهی هم اجازه فرود نداد/ تو گفته بودی که تنها سرزمين خيال، پايگاه ماست/ باز من بلند پروازی کرده بودم/


و در هيبت يك "هاملت مونث‌" در باره زندگي سخن می‌راند[و همچنان بااميد]:

بهار زندگی/ مثل تولدی ديگر است/ تابستان‌اش رخوتی طولانی‌ست/ که رخت‌های دلتنگی‌ات را خشک می‌کند/ پاييزش بازی رنگ‌هاست/ شروع و پايا‌ن‌اش را تو ننوشته‌ای/ اما بين اين دو نقطه/ کارگردان تويی/ يا نقطه باش... يا چون افتاب/ نويد حرکت.

وی در "سرايشسوگی" می‌كوشد  مسيح‌وار، العازر[داداش‌خود را] از مرگ برهاند:
نوار سیاه داد می‌زند/ از راز سفر تو./ با سکوت فریاد/ به دیدارت می‌آیم/ تجسم تو/ نقش سنگ سیاه نیست/ تو همیشه آن مرد خندانی.../ نگاه محزون عکس هم/ مال تو نیست/ چه، سراپا شور زندگی بودی./ بغضم می‌ترکد/ بعد از تو/ من هم در این شهر

تنها شدم/ در شهر خود غریبه بودن/ غم بزرگی‌ست/  اسفند83

پيام آور نقاش ما اميدوارانه در شهر می‌گردد و دکمه اف‌اف در خانه‌های نااميد را می‌فشارد:

مهتاب بودم/ شب‌ها/ مهمان پنجره تو می‌شدم/ تا نگاه‌ات در تاريکی آسمان گم نشود/ اميد بودم/ درها را می‌کوفتم/ اما گويی صداها گم می‌شد در نااميدی.

 

در شعر پرگار، شاعر نخست با جزميت‌ها، دگميت‌ها و  قيود دست و پاگير جامعه می‌آميزد و سپس از درون، ويران‌اش می‌كند:

با پرگار/ دايره می‌کشم/ اين منحنی بسته/ ديواری باشد بين من و آدم‌ها/ عدد پی/ خود رمزی‌ست در اين منحنی/ برای توجيه واقعيت‌ها/ چه‌ها که نمی‌آفرينيم/ دانش احساس/ با چه معياری سنجيدنی‌ست؟/ احساس که منطق‌پذير نيست./ پرگارم را می‌شکنم/ اين همه دايره/ ديگر کافی‌ست/

 

و پشت سه‌پايه و برابر بوم خود می‌نشيند تا به سياه زندگی، رنگ شادی بپاشد:
روبان‌های سفيد می‌دوزم بر لبه دستمال‌ها/ می‌خواهم همه جا/ سفيد باشد/ ولی باز سياهی سرک می‌کشد از پشت پنجره/

قلبم را در انباری حبس کرده‌ام/ او طاقت اين همه سياهی ندارد

 

هيلا برای خورشيدشدن و گرمابخشيدن به زندگی انسان‌ها خود را به آب و آتش می‌زند. و به پيروی از "مور":[زندگی و مرگ مانند دو ماری هستند كه دم يک‌‌ديگر را به دندان گزيده‌اند] می‌كوشد همه واقعيات در همجوش و همآميخته مرموز زندگی را بپذيرد. وي در يكی ناب‌ترين شعرهايش، اندوه و اميد را به هم می‌پيوندد. شاعر آفتابی ما نگاه‌اش به همه پاره‌های زندگی، نگاهی خوش و مخملين است. حتا دوری‌جويی وی از باران، نه از سر بی‌زاری كه از آن روست كه موجد يك رفلكس حسی در وی است:
باز ابرهای دل‌تنگی/ ميهمان آسمان‌اند/ من  باران را هيچ دوست ندارم/ گرچه همه روزهای تلخ من/ در تابستان‌ها گذشت/ ولی با باران/ من هم می‌خواهم که ببارم/ پرده‌ها را می‌کشم/ با آفتاب آغاز خواهم شد/

 

دلقک كه به پيروی از شعری از دورانديش سروده شده، افزون بر اين كه در گزينش سوژه به كهنگی می‌زند، در زبان  نيز يک دست نيست. اگرچه روانشاسی رنگ‌ها خوب است و از حساسيت‌های شاعر خبر می‌دهد و در شناخت‌اش به ما كمک می‌كند.

فروردين 84 را با وجود خاطره تلخ گذشته، به شگون خوشِ دوست می‌گيرد و آن‌ها را به خوان بهاری‌خود فرا می‌خواند.[با اندكی متاثر از فروغ]:
سال تلخی بود/ بهاری ديگر در راه است/ دلم را در باغچه می‌کارم/ همسفری با کوله بار تنهايی/ سرزمين اميد را خواهد يافت/ دريايی با موج‌های پويا باز خواهد خروشيد/ خورشيدی نو در آسمان‌ام خواهد بود/ حرفی ساده انديشه‌ات را به جنبش وا خواهد داشت/ بگذار بهار بيايد/ سفره‌خانه به استقبال بهار خواهد رفت/ عبور از گذر/ نويد اميدی نو را خواهد داد/ سيمرغ بی‌نشان نخواهد ماند/ هنر آدمی ميزبان شکفتن‌ها خواهد بود/ کبوتر و ياس در دل‌ات باز جوانه اميد خواهد کاشت/ خرداد84

هيچ نقاشی را سراغ داريد تنها از زندگی تابلو بكشد؟ همان گونه كه از نام دو وبلاگ‌اش پيداست، همه وجود هيلا يک فرياد است: زندگی... وی با نگاهی ناباور به مرگ می‌خندد و خواهان زندگی‌ست:
می‌توان سبز شد/ با سلامی/ آبی‌ ديد با رويايی/ سرخ شد با نگاهی.../

و در اين زندگی‌خواهی حتا پی ايده‌آل‌ها هم نيست. به اندک و ذره، دلخوش است:
می‌توان سرخ ماند/ با گلی صدساله.../

 شاعر چون از جنس زندگی‌ست پس مانند خود زندگی، روح نا آرامی دارد و سكون خويش را به پرسش می‌گيرد:
من آن گونه که می‌انگاشتم/ من را نمي‌شناسم/ من/ کدامين من؟/ آن‌که آن‌گونه ديگران خواسته‌اند باشد/ يا آن که قالب‌اش را خود پرداخته می‌انگارد؟/ آن روح عاصی کو/ كه آسمانی دگر می‌ساخت/ اگر نغمه دل‌خواهش را نمی‌نواخت.../ اين بندها را دوباره بخوانيم/

گرچه سوگرنج در خصوص خويشی از دست رفته‌ست، ولی زيباست:
من/ خيلی وقت است پير شده‌ام/ از روزی که تو را به خاک دادم/ از روزی که تارهای سپيد/ ميهمان موهايم شدند/ تا مدت‌ها

تنهايی تو  زير آن سنگ بزرگ/ کابوس شبانه‌ام بود/ پاييز که آمد/ تنهايی آن گورستان بزرگ/ دل‌گير-ات نکرد؟/ در بهار

عطر شب‌بوها/ به مشامت نرسيد؟/ دوباره تابستان می‌آيد/ و من می ترسم/ که باز کدامين مهر را/ به خاک خواهم داد/تير84

و دوستان را به سوی چراغ خود فرا می‌خواند. آسيب‌شناسی اين شعر، زبان اركائيک آن است كه بيگانه با روح زمانه ماست:
جاده‌های شب/ راه زندگی نيست/ شمعی بيفروز در مسير شعله بيا/ دل به کورسويی مسپار/ بيا/

 

و به شگردهای گوناگون می‌كوشد زندگی را از يك‌نواختی رهايی بخشد:
آفتاب/ هميشه از شرق طلوع می‌کند/ پيراهنی چهار فصل/ دوخته‌ام/ که هر روز رنگی تازه بگيرد/ ورنه آفتاب همان آفتاب است/شهريور84

همچنان خستگی‌ناپذير، رسالت خود [نور پاشی به تيره زندگی] را پی‌ می‌گيرد. اين پاره ادبی، گرچه شعر منثور است ولي نتوانستم به رويش چشم ببندم:
با فکر/ دل‌مردگی خزان/ ره سپردن عبث است/ تا نوری هست/ بمان/ در زندگی/ لحظه را جدی نگرفتيم/ می‌توان با لحظه

زندگی کرد/ (زندگی)  نه که گذران/ پاييز در راه است/ دل‌تنگی را پشت پنجره بنشان/ زمانی پاييز برای ما پرخاطره بود/ سال‌های مدرسه و کتاب و درس/ امسال شاگرد اول درس زندگی/ چه کس خواهد بود؟/مهر84
هيلا باورش بر اين است كه اگر بخواهيم می‌توانيم تنها نباشيم:
تنهايی را/ می‌توان در کتابی گم کرد/ روی نيمکت پارکی/ جا گذاشت/ ميان خود و او ديواری کشيد و پنهانش کرد/  يا عمری را عاشقانه نثارش کرد/ عبدش شد و شيفته نگاهش کرد/ تو برای بهانه دل‌تنگی/ چه می‌سرايی؟/

 

و براي اين انسان تشنه زندگی، حتا درود بيگانه‌ای سرخوشی بی‌مانندی به همراه دارد[شعری که به گونه‌ای غريب، نشانگر ژرفای تنهايی شاعر است]:
ديوارها/ خسته در حسرت سايه/ نگاه تو گم در پيچ جاده/ روياهای من هنوز گاهی سبز// سلام گرم زنی ناشناس/ گونه‌هايم را سرخ کرد/ انديشیدم چه زيباست/ کسی را داشتن/ برای سلام گفتن...

 

توضيح‌واضحات هيلا: مرد ميانسالی می‌گفت کسی را ندارم يک سلام‌-اش بگويم. اين جمله در يک کلمه، يعنی فاجعه. و سلام خانمی که نمی‌شناختم‌-اش در 6 صبح... [با بهانه‌های کوچک، زندگی راحت‌تر می‌گذرد.]آبان 84

شاعر از سختی‌راهی كه پشت‌سر گذاشته می‌گويد تا به كسانی كه در راه‌اند، دل‌داری دهد:
از راه/ نخواهم گفت/ از تيرگی شب‌ها/ دست‌های خالی/ چشمان خسته.../ که شب سرد بود... و تن‌پوش من نازک.../ تو

راه را روشن ببين/ و درختان را پر سايه/ من از کوه‌هایی آمدم پر از صخره/ راه تو هموار باد.

 

ايستايی برای وی، يعنی زندان و گنديدن. در كالبد خويش احساس خفگی می‌كند. پس به خود نهيب می‌زند كه در جا نزند:
وسعت دشت/ در خيال من نمی‌گنجد/ نرمی آب/ در ياد دستان‌ام نمی‌ماند/ پنجره، ديگر نمی‌خواهد راوی بماند/ بايد از درها بگذرم/ پاهايم هنوز می‌توانند رد علف‌ها را پيدا کنند/ دستان‌ام با رودخانه سخن ها دارند/


در سرايشی، چشم  به راهی بی‌هوده را به كناری می‌نهد. در اين شعر كه بندهای زيبايی دارد، پنجره، به هيبت شاعر در می‌آيد:
دست‌های پنجره/ پشت سرت دراز شد/ اما به تو نرسيد/ درخت پير باغچه/ با اخم نگاه‌ات کرد/ ماهی‌ها تند تند چرخيدند و خسته در ته حوض/ گم شدند/ دَرْ ناله‌ای سر داد/ و  تو  رفتی. دَرْ ديگر باز نمی‌شود/ دست‌های پنجره را چيدم/ و انتظار را

خاک کردم/فروردين ۸۴

و شعری در مرداد85 در افسوس رويايی از دست شده:
هيچ ستاره‌ای/ مهمان دستان‌ام نمی‌شود/ پس آسمان من کجاست؟/ امشب/ سیاه‌پوش تنهایی خویش است آسمان/ تو چون شهابی گذشتی/ وقتی که چشمان من/ غرق رویای خواب بود/ شهريور 85

و شعری ديگر كه سه پروسه زندگی شاعر را به گونه‌ای نمادين به نمايش می‌گذارد: یک: كودكی. دو: دوره انقلاب‌57  كه نوع جامه، نشانگر روشنفكری بود. و سوم: "جايگاه‌كنونی." [و تنها سلاحی كه برای شاعر مانده است]: 

قایق‌های کاغذی/ لبریز آرزو بودند/ کاخ‌های ماسه‌ای/ استوار می‌نمودند/ حالا اندیشه/ رنگ پیراهن‌ات نیست/ اما قلم سبزت

هاشور زمین است/ مهر85

هيلا تنها پيام‌آور اميد نيست، پيغام‌رسان سادگی نيز هست:

درخیابان/ گاهی مدت‌ها/ جلوی مغازه‌ای خشک‌ام می‌زند/ نه این که محو زرق و برق‌ها شده باشم/ محو آکواریومی شده‌ام

و بازی رنگ‌ها و حرکت‌ماهی‌هايش/ بارها تصمیم گرفتم من هم آکواریومی داشته باشم/ ولی نه/ دنیا به اندازه کافی زندان دارد.../ من زندانبان جدیدی نباشم.

و سفارش‌اش به ما، هنگامی كه آينه، ياری‌مان نمی‌دهد:
وقتی آینه‌ها خاکستری‌اند/ با پنجره‌ها حرف بزن/ شعر باران بخوان/ و با سحر در آینه/ به دیدارم  بيا.

 

هيلا شب‌زنده‌دار است ولی نه شب پرست. هرگز ماندن در يک جا را بر نمی‌تابد و گندیدن را به ديگری نيز سفارش نمی‌كند.[نمادها گرچه كهنه، ولی‌"سوژه" گيراست]: 
من و شمع/ خیره به هم/ او لرزان از نفس من/ من غمناک از گریه او/ من حکایت شب‌های خود گفتم/ او گریه کرد/ آب شد و مرد/ سحر که شد/ شمع در شب/ جا مانده بود/ آبان 85

در تازه‌ترين سروده‌اش[و نيز يكی از زيباترين شعرهاش] همان جهان‌بينی را پی می‌گيرد كه سه‌سال پيش داشت. موانع و سدها نه اين كه سرد-اش نمی‌كند، بلكه اراده‌اش را استوارتر می‌سازد:
اخم دیوارها/ تا بام پروازم می‌دهد/ در آغوش آشنای شب/ بارانی ستاره از چشمانم می‌بارد و او/ وقت رفتن/ ماه را در دستانم جا می‌گذارد.

ادامه دارد...

«»«»«»

*پاد: ضد
*
ايستا به خود: قائم به ذات
*
تغييرات و ويراست از خود شاعر
 

Link  چهارشنبه سی ام فروردین 1385    Ali darvishi/علی درویشی 
ادامه بوم ـ شعرهای هیلا

blogsky
آذر84

نگرانی‌های شاعرانه نيز از گونه‌ای ديگر-اند. هیلا نگران است که چرا مردم هیچ مشکلی در خرید جعبه‌جعبه نوشابه نمی‌بینند ولی در خرید یک کتاب، مشکل دارند. فضا کاملا شهری‌ست و نشانگر این که شاعر ما نه دروغ‌گوست نه رویایی. وی از زندگی روزمره‌ای می‌گوید که همواره با آن در حال دست‌و پنجه نرم‌كردن است. شاعر پشت سه پایه نقاشی‌ای نشسته و خیره به بوم خود، و مفسر زندگی:
ما هرکدام یک تابلوی نقاشی هستیم/ آمیزه‌ای از رنگ‌ها/ با کمی دقت/ می‌توان تابلو را تفسیر کرد/ به رنگ تابلوی خود اندیشیده‌اید؟


دی 84، آغاز زمستان. شاعر ما نقاش نیست ولی ببینیم روی بوم [زمستانی]خود چه کشیده:
رویاهایت را/ به آتش بسپار/ تا خانه‌ات گرم‌تر شود/


آيا با رويا يا رويابافی می‌شود زندگی كرد، يا آسوده‌تر زندگی كرد؟ چرا وی تمایل به آتش‌زدن رویاهایش دارد. زیرا او شاعر/نقاش است و در جهان سورئال نقاشی، هر کاری ـ‌حتا آتش‌زدن رویاـ مجاز است. كه چه بسا با این کار، یک تابلوی مدرن پدید آید يا يک روحيه نو...   
در جایی می‌بینیم با شاخه گلی به دیدار یک دوست می‌رود و در راه خانه دوست، دیدار را تله‌پاتی می‌کند:
گل را/ از تو می‌گیرد/ و به چایی دعوت‌ات می‌کند/ این چاییْ طعم دیگری دارد/ به او فرصت نفس کشیدن داده است

و هنگامی که به دم در می‌رسد، شک می‌کندکه همه مانند وی باشند و بتوانند تاب بیاورند و همچنان استوار بمانند:
من با این گل/ امروز به در خانه تو آمدم/ خانه‌ای؟/

 

وی كم‌تر درد شخصی و مختص به خود دارد. در جایی دیگر همچنان در شهر است و در چالش و درگیري با دغدغه‌هاي خود كه هيچ هم شخصی نيست. در نوشته‌ای به نام بهانه از بهانه‌هایش می‌گوید:
رویاهایم/ همه برفی شدند/ بچه‌های خیابان و کارتن‌خواب‌ها هزاران قصه تازه ساختند/ باز زمستان آمد/ دل‌های‌مان سردتر و خانه‌های‌مان گرم‌تر شده است/


شاعر با همه دردهایش کم‌تر می‌شکند و همچنان با سرسختی، مقاومت می‌ورزد و می‌کوشد به کسالت شهر، رنگی بدهد و به زندگی سرد شهری با رنگ‌های گرم خود، گرمایی ببخشد:
سوز/ چنان به صورت‌ات می‌کوبد/ که مجال فکر کردن نمی‌یابی/ سال‌های سال زمستان‌ها را با کاموا رنگ زدم/ اصالت رنگ‌ها

هزاران نقش ساخت/ من رنگین‌ترین کامواها را می‌خواهم/ که برای کوچه‌های یخ‌زده/ پر ‌رنگ‌ترین طرح‌ها را ببافم/بهمن84

انگار هیچ یک از ما نمی‌توانیم در وضعیتی مگر بدخیم، شعر خوب بگوییم. براي نمونه یکی از بهترین شعرهای مریم قدیانی، شعری‌ست در باره مرگ. هیلا نیز در دو شعر بسیار زیبای سنگ و سايه، خود را برای نخستین‌بار در بن‌بستی گیر می‌اندازد تا پرنده‌اش بی‌هوده به در و دیوار بکوبد كه شاید مفری بیابد. آیا تسلیم می‌شود؟:

در کوچه‌های برفی/ قدم می‌ز‌دم/ شعر زمستان اخوان را/ بارها می‌خواندم/ زمستان/ خیلی سخت گذشت/ لبخندها یخ زد/  به زور زنگ ساعت پا می‌شدم/ و به دستان‌ام نگاه می‌کردم/ نه هنوز سنگ نشده‌اند/ پنجره‌ها گویی مرمر بود/ فقط انعکاسی گنگ

از چهره‌ام پیدا بود/ هر روز پیش دکتر می‌روم/ تا نبض‌ام را پیدا کند/ می‌دانم روزی دستان‌ام را خواهد بست/ آن دست‌بند سرد آهنی منتظر من است/

 

و با چشمی فمينيستی به خود می‌نگرد، يا درست تر: به مرگ خود. انگار در سايه ماندن، چنان ديرپا گشته كه امر را بر شاعر مشتبه كرده كه هيچ‌گاه وجود نداشته است:   

من رفته‌ام/ یا همیشه سایه بودم؟/ احساس می‌کنم زنده نیستم/ آینه‌ها من را نشان نمی‌دهند/ فقط سایه‌ای هستم در زندگی دیگران/

 

و با رنج‌های فزاینده خود، نگران دیگری‌ست و در آرزوی سبزینگی برای دیگری[تم تلخ، شعر زيبا]:
هربار که از خانه بیرون می‌آیم/ بوسه‌ای برای تو می‌فرستم/ اگر بر نگشتم/ مواظب خودت باش/ و تا بهار در خانه بمان/ اسفند84

انگار شاعر پس از گذران یک بحران جدی روانی، بر آن می‌شود زنده بماند و تنها با ايستابودن به خود، و بی هچ چشم‌داشتي از بيرون:
با آمدن بهار/ در انتظار معجزه هم نیستم/ من هستم/ بهانه من برای زندگی همین است/ مدت‌ها بین ماندن و رفتن مردد بودم/

از مسیر اولیه دور افتاده بودم/ من مغلوب همیشگی جدال احساس و منطق/ این بار تصمیم منطقی گرفتم که بمانم.

شاعر زمستان‌زی آفتابی از سردی رابطه‌ها گله‌مند است. همه جا دیوارهای سايه‌انداز می‌بیند و در افسوس گرمای زندگی، به خاطره پناه می برد. این شعر ـ که بندهایی بکر و درخشان دارد ـ کمی از زوائد رنج می‌برد:
در بیکرانه‌ها/ دست‌ها ناپیدایند /در تاریکی فاصله‌ها/ چشمان‌ام گم می‌شوند/ مرزبانان/ دیوارهایی سیمانی کشیدند/ گونه‌هایم را به دیوار می‌چسبانم/ با این خیال که پشت دیوار آفتاب است/ در اندیشه‌ام گلوله‌های نور جاویدند/ هیچ دیواری نمی‌تواند خاطره‌ها را از من بگیرد/


شعر شب در ستایش شب و  نیز زندگی‌ست. برای نمونه در شعر نیما یا شاملو، شب نماد رژیم دیکتاتوری‌ست ولی هیلا در این جا به گفته اشكلوفسكي، آشنایی‌زدایی می‌کند و شب را به معنای خوب‌اش به وام می‌گیرد:
شب/ بقچه پرستاره‌اش را برچیده بود/ دروازه شهر را گشودند/ و شب را با ستاره‌هایش راهی کردند/ حالا پنجره‌ها از پس نرده‌ها

هزاران رنگ دارد/ خورشیدی از نور آویخته‌اند/ تا تو سراغی از ستاره‌ها نگیری/ و تو سالیان سال افسانه شب را/ تنها در شعرها

خواهی جست/

 

انگار این سرنوشت ماست که تنها در يك "تباهی انديشگی محض" بشکفیم. سقوط و اندیشیدن به نیستی، و همزمان بر آمدن یک شعر خوب بی‌مانند:
من از قله یک کوه بلند/ توهم سقوط را می‌نگرم/ در تاریکی راه‌ها درخت پیر قصه می‌گوید/ سحرگاهان رد شبنم بر دامن بوته‌های رز/ اشگ‌های درخت پیر است/ روزی من هم قصه خواهم گفت/ و دیوارهای تنهایی از غصه ترک می‌خورند/ روزی ميهمان خاک خواهم شد/ و تا آن روز از قله کوه بلند/ توهم سقوط را.../

 

و با همه اندوه، پشت سه پايه و برابر بوم زندگي خود می‌نشيند و قلم ... و پالت به دست می‌گيرد:
بعضی وقت‌ها/ خسته می‌شوم/ گاهی دل‌تنگم و در این مواقع/ شاید نقش دل‌تنگی می‌زنم کلمات را/ این هم رنگی از زندگی است/ اردیبهشت 85

در یادداشتی برای نخستین بار از سردی جهان وب می‌لرزد. وی ـ پيام‌آور زندگی و تشنه زندگی، ايده‌آل‌ها و آرمان‌هايش را درجهان رويا[مجازی] نيافته است:

"هرآنچه که رنگی به هستی بخشیده، هنوز فاقد تاریخ است.(نيچه) دل‌گیرم از این که این شهر جادویی جذاب که در تاریک‌ترین روزها یافتم‌اش، بی‌فروغ شده است. در اقیانوس سیاهی، سرگردان بودم که این‌جا به دادم رسید.میخ‌های چادرم را محکم کوبیدم. یادم می‌آید روزهایی که تا شب نشده همه پست‌ها را می‌خواندیم و چه روزهای رنگینی بود. از دوستان قدیم: مثل همسفران تنهایی، دریا، نوید، نوشین، طنین. از سلول بارسا مدتی خبری نیست. با هر کلیک، گویی در خانه‌شان را میزنم و صدایی نیست. من و  سرگشته و آتشفشان و سیما باز نیمه‌جانی داریم. باز آفرین به یاس عزیز که امسال را خوب شروع کرده است. و لیترا، دوست عزیزی که هر چند دیر یافتمش، ولی امید که او هم از شعرهای خوبش بی نصیب‌ام نگذارد. الهام هم بالاخره برگشت. این هم رنگی‌ست در این دنیای بی‌رنگی. با هدف حضور و غیاب نیامده بودم، ولی من همینم که هستم. در لفافه نپیچیدم حکایت دل‌تنگی‌ام را. و یادی از دوستان خوبی که در بلاگ‌اسکای یافتم: بوی‌تنهایی، نامه‌هایی به هیچ‌کس، نیمه گم شده و علی‌آقا که هنوز اسم وبلاگ‌شان را درست یاد نگرفته‌ام."
شاعر/نقاش ما برای ترسیم زندگی ـ از پالت خود ـ رنگ زرد را بر می‌گزيند. در فلسفه روانشناسانه رنگ‌ها، زرد نماد افسردگی‌ست، ولي از چشم شاعر ما نه. وي می‌رساند كه در كودكي نيز روحيه‌ای همان اندازه نترس و بی ياک داشت كه اكنون. الهام‌بخش شاعر، یک تابلوی نقاشی در سالن پذيرايی خانه قديمی‌شان است. و شگفت آن که برخلاف حس‌های نوستالژیک معمول ـ که توام با افسوس است به گذشته خوب ـ در اين جا افسوسی در كار نيست. و تنها سرکشی راوی به گذشته، برای بازكشی يک تابلوی كهنه‌ست. عنصر تخیل در این شعر  بسیار قوی‌ست و از زیبایی‌های ديگر-اش این که شاعر می‌كوشد با نگاه به تابلو، نگاه‌ها و حس‌ها و جهان‌های کودكی‌اش را يكی يكی بازآفرينی كند:
مسافرکهنه بوم/ خود نقاش شهر بود/ و تابلوی بزرگ اتاق پذیرایی ارمغان دوستی سفر کرده/ خیال ساده کودکی/ دیوار بلند خیابان بن‌بست را  آخر دنیا می‌پنداشت.../در انبوه خاطرات/ آن تابلو را دوباره ساختم/ درختی بر خاک و هجوم پرطنین رنگ زرد/

چگونه نترسیده بود/ آن دختر کوچک از این زرد بی‌رحم/ من سال‌ها پیش رنگ زندگی را در اتاق پذیرایی یافته بودم/


و پنداري در موضع "مبارزی جنگل نشين" از گم‌گشتگی و ناپديد شدن آرمان‌ها، ايده‌آل‌ها و باورها گله و شكوه سر می‌دهد:
وقتی در گیسوی شب/ باورها حلقه حلقه گم می‌شد/ وقتی در تن سرد کوه‌ها/ انگشتان‌ام دامنه‌ها را می‌جست/ وقتی اندوه شقایق/ سفره می‌گسترد/ وقتی با شبنم سحرگاهان/ چشمان‌ام تر می‌شد/ نبض زندگی در رگ‌های آبی متعفن شده بود/ جنگل به دنبال تابلوی شام آخر است/ باورها خیلی وقت است گم شده‌اند/

 

 "پنجره" یک به خستو در آمدن و اعتراف‌نامه، و هم‌زمان يك شعر ناب است:
فقط یک پنجره/ میان من و تو/ به بزرگی فاصله/ لب خاموش من/ و افسون نگاه تو.../ جاده‌ای گسترده تا افق/ اگر رهرو خسته

من/ و مسافر شب‌ها تو باشی/ پس فاصله همیشه زنده‌ست/ خرداد85

زمستان در شعر مترسک از معنی تحت‌الفظی‌اش بيرون می‌آيد و نماد دردهای زندگی می‌گردد. در اين شعر با همه كوشش شاعر برای رهايی، مترسک موذيانه، شاعر را در خود تناسخ می‌دهد. در اين جا ـ به زیبایی ـ ساعت دیواری خفته [زمان باز ایستاده] نماد خفتگی و سترونی زندگی گرفته شده است:
من در سایه یک تنهایی/ پناه می‌گیرم/ از باد حسرت/ می‌گریزم باران وحشت/ بر من نمی‌بارد/ پیچک دل‌بستگی/ ریشه‌ام را نمی‌کاود/ نیلوفر یک‌نواختی در بر-ام نمی‌آساید/ مترسک پیر میهمان بزم‌ام می‌شود/ تا پايان زمستان میهمان تنهاییم/ بوته‌ام

مستور برف گشت/ مترسک آدم برفی خودساخته‌ای شد/ دستان‌ام دیگر جوانه نمی‌زند/ ریشه‌اش خشکیده است/ چشمان‌ام دیگر نمی‌چرخد/ ساعت دیواری خوابیده/ مترسکی تازه متولد می‌شود


مفهوم انتظار ـ که معمولا در شعرها نمودی رمانتیک دارد در این جا در شعری به همین نام، ترسیم‌گر رنج و فقر مبتلابه جامعه و گريبان‌گير آدم‌هاست:
در انتهای کوچه بارانی/ چتری منتظر توست/ آدم برفی کوچه پشتی/ شال گردن‌ات را می‌خواهد/ در کابوسی پر تب/

 

دخترکی هذیان می‌گوید:

پدر، منتظرت می‌مانم/ دخترک‌ا‌م، آرام بگیر، شاید روزی باز آید/

 

واپسين سروده هیلا سوگ‌سرودی گيرا و موجز است برای بابک‌بيات:

تو هم/ در قاب عکسی جا گرفتی/ بال خاطره‌ات را چیدم/ دریچه را بستی/ آسمان‌ات ابری بود/ به فریاد تو گنجشک‌ها هم آمدند/

بودن.../ این قدر سنگین بود؟

 

 blogfa
آغاز هايكو برای هيلا، خرداد 85 است. و در برخی به راستی درخشيده است. من در يادداشتی خواهم گفت كه يكی از ويژگی‌های هايكو  می‌بايد استقلال‌اش از عكس يا تصوير كه ژانر ديگری‌ست، باشد. و برای نمونه يكی از برجسته‌ترين هايكوی ميرافضلی در باره پرچين، فاقد چنين توانايی‌ای‌ست. ولی اغلب هايكوهای هيلا، چنين پتانسيلی درخود نهفته دارد. شاعر در يک تصوير‌پردازی رويايي و غير واقع، آن هميشه خوش‌بين روح خويش را به جان طبعيت می‌دمد و خشكيدن ظاهری درخت را ـ نه مرگ، كه ره‌سپاری به سوی زندگی نوين بر میی‌شمرد:
نقش درختان در آب می‌رفت/ به سوی بهار

و در هايكويی ديگر، انگار تنها اين انسان نيست كه فرياد می‌كشد و بی‌هيچ پاسخی از سوی آسمان. گويی اين سرنوشت رودخانه نيز هست:
در سفر آبی آسمان/ رودخانه فرياد زد: باران

ابرها گذشتند
و سپس به نوميدی می‌رسد. به هررو انسان اميدواری مانند شاعر ما نيز ممكن است گاهی به استيصال برسد:
در دل درخت/ حسرت جوانه را/ ماه ديد
و از گرمای شايد خانه خود، به كمک ماه،  به درخت‌هاي سرما زده، گرما می‌بخشد:
ماه تنها/ از گرمای خانه خواند/ در گوش درختان
و باز ادامه همان گرماجويی و روشنايی حتا در دل سياهی شب:
هاله ماه/ رد خورشيد می‌زند/ سياهی راه را
به راستی كه در اين جا  "نيمكت" پير است. ديگر اين جور نيمكت‌ها پيدا نمی‌شود. همه جا بتون زمخت، جايش را گرفته است. و  تركيب نيمكت پير، چه اندازه با منظره‌های شهری اين روزهای ما و پيرمردهاي پارک‌‌نشين درانتظار مرگ [كه كسی كاری برای ملال‌شان نمی‌كند] سنخيت دارد:
باران می‌نوازد/ دل تنهای/ نيمکت پير را
اين هم يک زيبای ديگر كه نتوانستم آن را نديد بگيرم و دور بزنم:
تنهایی خود را دید/ در آینه سنگفرش خیس/ نیمکت خسته
و اين يكي هم كه نمايش نوازشگری دور و بری‌های ماست و پيوند تنگاتنگ و زنجيره‌ای آن‌ها:
به شکرانه باران/ درخت، شکوفه‌هايش را/ به زمين بخشيد
در اين جا دو عنصر كاملا متضاد و پاد هم به ميمنت يک كاتاليزور[بهار] به يک‌ديگر پيوند می‌خورند و به سازش می‌رسند.  كاش انسان از دانشگاه طبيعت هم يباموزد و نه تنها از دانشگاه:

با سلام بهار/ مهمان صخره شد/ شاپرک
و عنصری از طبيعت، پيام بر زيبايی برای عنصری ديگر می‌شود [ديو و دلبر]:

شاپرک/ می‌شمرد رنگ‌های بهاری/ برای صخره نابینا
گرچه شاعر با هايكوگويی از روایت زندگی شهری فاصله گرفته، ولی در عاشقانه‌سرايی خود براي طبيعت، به زبان لطيف و ظريفی فراخور همان عاشقانه‌ها دست يازيده است:
رقم زد/ آشنایی صخره و شاپرک را/ باد شمال
و در هايكويی ديگر ويژگي سرشتی خود يعنی دليری را به مرغ دريایی تسری می‌دهد:

نمی‌ترسم از نقش تمساح/ بر دل خاک/ گفت پرنده تنها
اين هم اوج ديد شاعرانه. با اين هايكو می‌توان بی‌كمک عكس، ارتباط برقرار كرد. ولی برای آن كه دريابيم چگونه شاعر، نقش محو و ريز افتاده در آب پرنده را ديده است، بايد عكس را ببينيم:
بر ساحل نشست/ تصويرش در آب شکست/ مرغک دریایی
سلام سرخ، تعبير جالبی‌ست و اگر به شكل چيستان طرح شود، انسان را بی گمان رهنمون می‌كند به خورشيد:
سرخ است/ سلام خورشيد/ بر شهر خفته
و مانند رمان‌های نو: رب‌گريه، ساروت، و... ردپايی از انسان به خوبی در اين هايكو ديده می‌شود، بی اين كه از انسان نامی برده شود:
در غلظت مه/ جاده/ دنبال کوه می‌گردد
تيرماه را هيلا با اميد آغاز می‌كند و با ستايشی از آفريننده خود:
زير گنبدی از آسمان/ نقش زندگی کشيده/ نگار بر شاخساران
و در سقاخانه‌ای شمع را نمادی از روشن‌كننده‌اش می‌گبرد و دو واژه اشگ‌ها و شمع را به تناسب ويژگی شیء مورد نظر، زير هم قرار می‌دهد:
سرريز آرزوهاست/ اشگ‌های/ شمع
و خيلی هوشيارانه، به جای ستايش زيبايي نيلوفر، به ستايش خاستگاه او كه معمولا نديد گرفته می شود، می‌پردازد:
راهی‌ست با نوازش مرداب/نيلوفر
و در ادامه و تاييد همان ديدگاه پيشين خود:
غمزه خورشيد/ ملکه مرداب کرد/ نيلوفر را

و خوی شاعرانه به هيلا، زبانی كودكانه می‌بخشد تا با طبيعت نجوا كند. هیلا در این جا یعنی كودكی بازی‌گوش:
 
قاصدک/ مهمان دستان‌ام/ می‌شوی؟
و گويی از مردم می‌خواهد يک مهمان ناخوانده را با همه وجود بپذيرند و به تماميت زندگی‌شان راه دهند:
چرا کسی در را نمی‌گشاید[یا باز نمی‌کند]/ پاییز/ پشت در است
و در ادامه  ـ و اين بارـ به جاي ديگران به خود نهيب می‌زند. در اين شعر كه كمی بوی مرگ‌انديشی از آن متصاعد است شاعر شايد به ناخودآگاه‌اش گوش‌زد می‌كند كه حقيقت محتوم را از ياد نبرد:
میان من و پاییز/ فاصله/ فقط یک در است

و باز همان تيره‌گی منظرگاه، و فصلی كه می‌تواند يادآور آرمان‌های تباه باشد:

تنها یک در/ میان من و/ آرزوهای خشکیده‌ام
عصای سفيد را كه می‌دانيد، اين جا تبديل به چوب‌دست شده است. اميد به شاعر برگشته:

با چوبدستش/ به جنگ مه می‌رود/ مسافر غریب
اميد و نوميدي در وجود شاعرها ـ‌به سبب حساسيت بيش از حدشان‌ـ مانند پاندول ساعت، آونگ است. به سخنی ديگر هم‌زمانی "ياس و شوريدگی" در درون هر شاعر، بيش از هركس ديگر به سازش می‌رسد. در اين جا نيز ما رگه‌ای از چيرگی نوميدی را می‌بينيم:
پله‌ای ديگر/ مزرعه بسی دور/ صندل‌ها فرسوده
و سپس درخواست ادامه زندگی در بستری ديگر:
رمقی هست؟/ حکايتی نو گو/ از زندگی
و با همه خستگی، به حقيقت‌گرايي رو می‌كند و از زبان يک درخت، خواهان مسافری‌ست تا در-  ازای سايه اش، دوستی‌اش را از آن خويش سازد:
خسته از سراب/ دنبال همدمی‌ست سايه‌ام/ کو مسافری؟
در اين هايكو، قرار گرفتن باغبان پير در كنار فصل برگريزان، تجانسی جالب به وجود آورده است كه اگر پير را برداريم اين تجانس از بين می‌رود:
/
باغبان پير/ باری هم تو ببر/ بعد از پاييز
قرار دادن بند "در مرتع گم شد" در ميانه، آن هم بدون نقطه، رساننده گم‌گشتگی هم "صدا" و هم "دل" هردوست:

صدای نی تا آبادی نرسيد/ در مرتع گم شد/ دل پسر چوپان

و "تنهايي" كه در اين مينی‌‌مال "پرچينی" می‌شود برگرد انسان:
تا سپیده/ فقط من و باران/ در امتداد پرچین تنهائیت

چشم به راه ماندیم
و اميدواريم شاعر ما با اين هايكو به آخر هايكو نرسد و باز ما را از هايكوهای مايه‌ور  و دارای روح خود، بهره‌مند كند:
روی خط آهن/ رسيدم به خط آخر/ گفت مرد تنها
و انگار اين بار ـ برخلاف هميشه ـ آرزوی ما نه تنها متحقق، بلكه خيلی[زود!] محقق می‌شود.:
 
پشت به قطار/ بی اعتنا به روبرو/ هنوز چشم زندگی داری ای مرد

با آرزوی شادی برای شاعر

«»«»«»

*پاد: ضد
*
ايستا به خود: قائم به ذات
*
تغييرات و ويراست از خود شاعر

Link  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385    Ali darvishi/علی درویشی 

فروغ مصدق
1362  لاهیجان

دانشجوي صنایع غذایی دانشگاه تبریز

دو چند نامه، يک شعر

تمركزطولانی
سلام علی‌درویشی عزیز. ممنون از حضورت. من منتظر نظر و نقد شما هستم. ْآن ترکیت انتخاب شده تنها بریده‌ای ناقص از بحثی‌طولانی بود که در یک محفل خصوصی و در شرایطی خاص گفتم و بی‌شک بدون غرض در نظرات بلاگ گفته نشده. باری، حالا آماده تمرکزم برای یک دوره طولانی در شعر. کتاب‌ها را برایم میل کنید. ممنون. زنده باشید.
نخبه گرايی
فروغ‌ گرامی، شعر‌-‌ات را خواندم. نياز به ويرايش دارد كه خود بهتر از هر كس می‌دانی چه كنی. من آزمايشی به يكی از دوستان سفارش كردم شعرهایت را بخواند و وی به همان برآيندی رسيد كه من: فروغ سخت‌خوان.

آسيب‌شناسی محوری شعرهات همين است. در بين فلاسفه اين باور رواج دارد كه زبان فلسفه را بايد از زبانی كه سرمايه‌داری و بورژوازی با آن گپ می‌زند جدا كرد. كه هرآينه سبب تخصصی‌شدن هرچه بيش‌تر فلسفه می‌گردد. (  ژاک‌دريدا همواره از پيچيش بغرنج زبان مارتين‌هايدگر می‌نالید.) كه در شعر به نخبه‌گرايی می‌انجامد و مگر شاعر اثر شاعر را نخواهد خواند كه فاجعه‌ست. تازه همین آلان‌ هم شاعر، کار شاعر نمی‌خواند.

پايان بندی شعر گرگ و ميش‌‌ات دارای بن‌مايه‌ای سياسی‌ست. یا بهتر که گفته شود می‌توانست سياسی باشد.

/گرگ و میش / سایه بلند چنارهای امن / بر اندازه‌های بی رمق جنس من / چقدر کشاندم و بردم به... / چقدر آونگ وارونه بازگشت... / چقدر ۱۲/ چقدر ۲۴ / صدایش را پاک کن! / صدای جاروی لب‌هایت را / بر غبار ثابت حقیقت / تا چنین بلندی امتدادت / وامدار حادثه‌های ریز روزمره‌گیست! / گرگ؟ / یا / میش؟ / کدام را به من آموختی؟ / به تماشای بازی بیا / روزهاست که من / هیچ عروسکی را / به زور بازو‌های عاصی به صحنه نبسته‌ام. / از عبور مشعوف آفتاب / خبری نیست هنوز / و / گرگ و میش / هم‌آغوش می‌رقصند./

در بندهای نخست اگر هدف‌ اين است كه راوی سايه‌های درختان را همچو صليبي بر شانه خود حس می‌كند، پس اين را از پيچيدگی‌ای كه اندكی پهلو  به ابهام می‌زند برهان.

اگر پس از گذشت چند زمانی به سراغ شعرهات بروی بی‌گمان متوجه گره‌ زبانی که برآمده از ناخودآگاه شاعر است و سد ارتباط با خواننده‌، خواهی شد. نشان‌های پرسش، آزاردهنده‌ست به ویژه که گاه پرسش در متن مستتر است و نياز به نشان‌اش نيست.

بندهای به تماشای بازی بیا/ روزهاست که من/ هیچ عروسکی را ... بسیار عالی‌ست.

 آونگی، وارونگی و زنگولگی...اگر هم‌معنی نباشند نزديک به هم‌اند. آونگ یه جورایی بار معنايی وارونه را نيز به دوش دارد مگر اين كه در بافت جمله، رساننده مفهوم ديگر باشد. چقدر-ها به تكرار کشیده شده.  و بند جاروی لب‌هایت را / بر غبار ثابت حقیقت/ تا و... كمی مبهم است و اندكی پادهدف(یا ضدغرض).

از عبور مشعوف آفتاب/ خبری نیست هنوز... فروغ ‌گرامی، پس سايه‌های چنار از كجا آمده؟ تازه كار معمولا می‌نويسد: در آغوش هم می‌رقصند. ولی هم‌آغوش می‌رقصند شما هم دارای زبان شعری‌ست و هم جالب و هم موجز.

 

گرگ‌و ميش به روايت دوم‌شخص:

۱

/ گرگ و ميش باغ / سايه بلند چنارها بر كول بی رمق‌ام / چقدر كشاندم و بردم.../ چقدر آونگي
و12 و 24 / چقدر بازگشت وارونه. / پاک كن صدای جاروی لب ات را بر غبار ثابت حقیقت / كه بلندی امتدادت / وامدار روزمره‌گی‌ست./

۲

گرگ یا میش / کدام را به من آمو‌ختی.../ به تماشای بازی بیا / روزهاست که هیچ عروسکی را / به زور بازوهای عاصی/ برای بازآفرينش دوره كودكی‌ها / به صحنه نبرده‌ام / هنوز چيزی از عبور مشعوف آفتاب هست / و گرگ و میش / هم‌آغوش می‌رقصند./


سرايش ديالكتيكی
سلام علی‌درویشی عزیز. می‌خواهم تکه‌ای از شعرم را برای‌تان بخوانم. خوانش از نوع درونی. تا دیالکتیکی را عنوان کنم که چهارراه ذهن من است. نمی‌دانم حق دارم این قدر پا فشاری کنم و یا شما وقت خواندن‌اش را دارید یا نه. وقتی حادثه در من رخ داد و شروع به گفتن کردم ـ همین شعرـ اولین تصویری که آمد تصویر دوره‌ای خاص بود که پارسال گذراندم. كه رنگ تمام ذهنم خاکستری شد. آن‌وقت گفتم گرگ یا میش. خاكستری... بعد از آن به یاد صاحب‌خانه سال‌ پیش افتادم در طبقه بالا که همیشه ما را کنترل می‌کرد و می‌گفت تامین امنیت می‌كنم. كه منظورش همان تامین امنیت جنسی بود. پس این گونه آمد: سایه بلند چنار‌های امن/ بر اندازه‌های بی رمق جنس من...

حالا چرا چنار، نمی‌دانم. شاید به خاطر این که طرف ارتشی بود یا چون ریشه این جریان تامین‌امنیت، مثل چنار صدساله‌ست. ذهن، دوباره بازگشت به جریان اصلی. به یاد تلاش کودکانه من که هنوز برای این دنیا مجهز نبودم. كه هنوز به من نیاموخته بودند:/ چقدر کشاندم و بردم به... به کجایش، مهم نبود، خود درد مهم بود. پس نگفتم به کجا و چرا. حالا احساس می‌کنم این تکه شعر را در واقع با این توضیحات کشتم. دارم با صدای بلند فکر می‌کنم. تا این جا این همه را گفتم که بدانم. بگذریم. پرسش: فاصله میان این تصاویر خام که به شخصی‌ترین برداشت‌های سراينده و ضمیر ناخودآگاه و آگاه‌اش مربوط می‌شود از سويي؛ و درک موقعیت خواننده از سوی ديگر... تا كجاست؟ چگونه اصلا این تجارب شخصی با شعر، اجتماعی می‌شود. باید طرف کدام را گرفت که به قول شما شعر تو کشوی میز نباشد. شاید هم نباید تصاویر خام برآمده از تجربیات، حسی باشد. چه کاستی‌ای در من و شعر من است که این تصویر این قدر با برداشت شما (سايه‌های درختان را همچو صليبی بر شانه‌های خود... متفاوت است. شاید اصلا نباید یکی باشند. آيا باید سعی کرد یکی شوند. در این فرایند عجیب تبدیل، چه چیز کم دارم: دایره واژگان، نبوغ ‌شعری، اندیشه، مضامین...؟ آيا زمان آغاز شعر گفتن من در دوره دبستان و پريا و با پدری مثل شاملو، زياد سنگین بود. و تلاش‌های آن کودک برای فهم زبان پدر، این زبان سخت را به من هدیه کرد؟ شعر من کودکی نکرده آيا. اما چطور. من که هنوز هم کودک آزادی دارم. يک ذهن آشفته.

ببخشید مرتب نشد. بیش‌تر یک دیالوگ درونی بود. در مورد بقیه گزاره‌ها با شما موافقم. و ممنون از توجه‌تان. از بابت معرفی کتاب‌ها هم مرسی. خیلی. از بین آن 6 تا فقط نقد آثار شاملو را خوانده بودم. زنده باشید.

 

هنرمند: زائر بی زيارتگاه
فروغ گرامی، با درود. نامه‌ات را با ريزبينی خواندم. جمله تاكيدی‌ام برای اين است كه می‌خواهم گزاره محوری گذشته را تكرار كنم: ارتباط بيش‌تر با جامعه و پرهيز از نخبه‌گرايی. البته اين حق توست كه نحبه‌گرا باشی يا نباشی. ما شاعر نخبه‌گرا هم داريم مانند دكتر يداله‌رويايی. اگر اين بده‌بستان نامه‌ای بين من و شما تا صدسال هم پی گرفته شود باز شما به راه خود می‌روی. و اين هرآينه طبيعی‌ست. سير ديالكتيكی پيدايش يک شعر نيز طبيعی‌ست. ولی شاعر نبايد به همان تز و آنتی‌تز و سنتز بسنده كند. ديالكتيک تاريخی كارل‌ماركس و پيش‌بينی وی نيز محقق نشد و هرگز جامعه اروپايی به حاكميت پرولتر(كارگر) نينجاميد و آن‌ور ينگه جهان هم ولاديميرلنين اشراف با جنگ‌های پارتيزانی، بلشويزم را بر سر كار آورد و همه چپ‌های جهان هم اين كودک سزارينی يا رستم‌زاد را با لبخند نمكين و معنی‌داری پذيرا شدند. بنابراين پاسخ پرسش‌ات اين می‌شود كه روند سرايش‌ات را ادامه بده. (همان شيوه ديالكتيكی) ولی پس از آن، بده دست‌كم صد نفر بخواند و صد روز بگذار غوره (می) شود و سرانجام صد روز دیگر هم رويش كار كن. و اگر در نهايت چيزی كاملا متفاوت از شعر نخست و هدف اوليه‌ات از آب درآمد. و بدتر از آن: خواننده برداشت كاملا متضادی با هدف بنيادی تو داشت، ولی توانست با شعرت بستگی يا ارتباط بگیرد، يک لبخند ـ از گونه همان لبخندهای ماركسی به لنينيزم‌ـ به لب بی‌آر.

توی كتاب آشنايی با صادق‌هدايت، م فرزانه داستانی را می‌دهد دست صادق كه ديدگاه‌اش را بگويد. با اين پيوست كه خيلی رويش كار كردم. كه هدایت بر می‌گردد و می‌گويد: خيلی يعنی چند سال، كرور سال؟

نگو بابا اين كه نشد شاعری. ولی تو يا شاعری يا نيستی. از ديد من هستی. دليل‌اش نيز همين يادداشت‌هاست. و اگر اين گونه‌ست، چاره‌ای مگر پيامبری شعر نداری و شعر رسالت توست. بسياری از رمان‌نويسان مانند نادين‌گورديمر - برنده نوبل- می‌گويند، وقتی آغاز می‌كنيم يک چيز است و در پايان چيزی كاملا متفاوت از طرح نخست. يا بدتر از اين: هنگامی كه قلم را روی كاغد به حركت در می‌آوريم اصلا نمی‌دانيم چی می‌خواهيم بنويسيم. هيچ پلات يا طرح پيش‌زمينه‌ای در مد نظر نيست. و بعد می‌بينيم يک رمان 400 صفحه‌ای خلق شده و شاهكار هم از آب درآمده. به ظاهر كمی شگفت است ولی هنرمند، گونه‌ای زائر منحصر به فرد است كه زيارتگاه ندارد. ولی ناچار از راه پيمودن است و در فرايند پيمايش‌اش زيارتگاه‌اش را نيز خود خلق می‌كند و به ستايش‌اش می‌نشيند. تو همان زائری. خودت و هنرت را جدی بگير. خيلی جدی.  و تا می‌تواني شعر بخوان. از كتاب و سايت‌ها. بعد يك نفس ژرف بكش و سپس شعرت را بنويس. برای كارهای ديگر هم زمان هست.

تفاوت در عمق
سلام علی‌درويشی عزیز. خیلی فکر کردم. بی شک زبان ساده در شعر با تمام ارزش‌اش مرا نمی‌لرزاند. شعر را دشنه می‌دانم و به برش فضاهای نرم و سازشگر معتقدم. ولی به فکرم این طور آمد که این مسیر دقیقا یک تابع تناوبی است با طول موج نامشخص. می‌روی بالا و پایین می‌آیی و دوباره به همین نقطه شروع می‌رسی. چون تو می‌مانی با همان دغدغه‌ها، حساسیت‌ها و همان مبدا تصاویر. ولی در مسیر طولی جلو رفته‌ای و این پخته شدن شعر است. من چه نخبه‌گرا باشم چه نه، باید در این تابع تناوبی جلو بروم. تفاوت در عمق است، حال در هر فرمی. پس من دریچه قلم‌ام را اندكی عوض می‌کنم چرا که به غول اجتماع ایمان دارم و در اين مسير و در نهایت شايد گروهی از مخاطبین را از دست بدهم. ولی هر خواننده‌ای حتی در صورت ارتباط برقرار نکردن با شعر، عميق یا سحطی بودن زبان و ترکیب کلمات را تشخیص می‌دهد. انسان برای من مهم است و من در حفره، ایده‌آل بودن را دوست ندارم. دنبال هاله‌طلایی وسط خواهم گشت که البته از آن مسیر پرپیچ و خم فرم‌های كم‌نما، به هاله محو درون اجتماع آمدن کار آسانی نیست. ولی حتما راهی هست. با تشکر خیلی زیاد از توجه شما.

تفاوت در عمق و زبان
فروغ گرامی. آن چه وجه تسميه همه شاعران امروز را تشكيل می‌دهد، فرم نيست بلكه زبان است، و اين عنصر در شعرهای گوناگون، كيفيت و كاركردهای متفاوت دارد كه نهايتا ـ همان گونه كه خود اشاره كردی ـ شعر بی ژرفا و بی مايه، شعری اگر نگوييم بی ارزش، ولی كم فروغ است و منجر می‌شود به بازی‌های زبانی يا به قول عامی: زبان‌بازی. كه تنها مورد پسند خواص است. و در توده مردم (نه عامي بلكه خواننده شعر) آن فرايند هم‌ذات پنداری ـ كه انگيز-اش رو آوری به شعر است‌ـ رخ نخواهد داد. اساسا در شعر امروز يا شعرنو پسانيمايی و به ويژه در شعر سپيد ـ برخلاف گذشته و قالب‌های غزل و... چيزی به نام فرم وجود ندارد. و فرم اكنون تنها در رمان و داستان‌كوتاه به معنا می‌نشيند. و هرچه هست پارامتر زبان است كه به پديده شعر شاعر امروز، تعيين و تشخص می‌بخشد. مانند زبان نيمايی، زبان شاملويی، زبان اخوان، زبان سپهری، زبان فروغ...  همين هويت شگفت و كاركردگرايانه زبان است كه موم وار به خدمت نبوغ شاعرانه در می‌آيد و اين پنج غول شعر امروز را شاخص كرده و بر قله نشانده. و سنگ محکی کرده تا همه آثار به اشتباه با كار و ساز همین غول‌ها قیاس و ارتفاع‌شان با ستغ اینان سنجيده شود. كه بعد همه كوشش‌های بعدی ناشاعر‌ها بشود مصروف پيروی از اين‌ها و تلاش همه شاعرها بشود كنكاش زبانی برای به استقلال رسيدن. كاری به رگه‌هاي نوين و جريان‌های تازه دهه هشتاد شعر امروز مانند پست‌مدرنيست‌‌ها مانند اكبراكسير نداریم ( و كتاب بفرماييد بنشينيد آقای صندلی) كه چالشی‌ست  جدا؛ و امثال علی‌باباچاهی در کتاب ـ گزاره های منفرد ـ به آن پرداخته‌اند. می‌خواهم بگويم كه دغدغه فرميک ـ در اين جا مشخصا شخص شخيص فروغ مصدق ـ همان چگونگی بافت زبانی‌ست، كه افرادی مانند بـيـتـا نيز با آن درگيرند. كه گاه چنان محوريت می‌يابد كه به ديگر وجوه استتيک و زيبايی‌شناسانه شعر توجه‌ای نمی‌شود و يا چنان ملكه ذهن می‌شود ( و ببخشيد: غره شدن به تكنيک زبانی) كه كارشان مكرر می‌شود. و يک تم را با فرهنگ واژگانی‌ ديگر و ساختار جمله‌‌ای اندكی متفاوت، به صورت موازی بيان می‌كنند و از تجربه و آزمون برای خلق فضاهای نوين، غافل می‌مانند.
يک فروغ، یک شعر

/ من / تنها / نیامده‌ام / شما را به رخت بیاویزم. / آرمانی نیست / افتخار به تو می‌پیچد / به غریزه کرم خاکی هوشیار / که وحشتی سخت را می‌پندارد بیرون خاک. / من / و / چیزی به کرختی پارچه‌های غمگین باک بنزین شما / چیزی از جنس بلور سیاه / که گلو را  می‌فشارد داغ. / آمده‌ایم... بازی‌کنیم / با تمام نقطه‌های / بد رنگ پنهان جیب شما. / به آن نشانه / که خط ناصاف کودکی / ابلهانه و بی‌شک / هزار خط صاف را می‌آشوبد بی تشویق. / آ آ آی خاک‌های سنگین من / خاک‌های محکم / (من) از آن منظره نیستم / از این حادثه آویزانم! / پارو می‌زنم / تا قایق سیر بخوابد./  

پست‌پیشین:

 November.03,2006 www.alidarvishi.blogspot.com

Link  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385    Ali darvishi/علی درویشی 

فریبا‌عرب‌نیا

1346

لیسانس‌مترجمی‌زبان

کارمند

کتاب‌ها: هنگام‌کوچ‌من، دوباره‌زندگی، ماه‌عاشق

 

روح ِ‌سرگشتهِ ‌جست‌جوگر                                                                                                    

(بازخوانش‌سه‌کتاب)

 

در نتْ کم‌تر کسی را به پشتکاری فریبا عرب‌نیا دیدم. شعرهای کمینه‌گرا [مینی‌مال] وی را  ـ ‌که از تنوع بسیار در تم، برخوردار است‌ـ از وبلاگ ـ من خودم ـ می‌شناسم. یک زن دردمند، با استعدادی درخشان که از عرصه‌ای ‌که جهان نت و وب گسترد؛ سود برد و بالید.

تا آن‌ جایی که دریافتم وی بسیار می‌خواند، و همواره در حال کاوش است و با جدیت مثال‌ْ زدنی می‌نویسد؛ و اکنون کوشش‌اش میوه داده و امروز سروده‌هایش [دست‌آورد سال‌های 85‍- 82] در کالبد سه ‌کتاب خوش‌ْ چاپ در پیش‌روی خواننده است.

آسیبْ ‌شناسی شعرها، نبود جنسیت است. شاعر به رغم نثرهای به شدت زنانه‌اش در من و خودم، در شعرهای کتاب‌اش زن نیست. دردهایش بیش از آن ‌چه رگه‌ای از زنانگی داشته باشد؛ فلسفی‌ست. شاید برای آن که همواره  تلسکوب نگاه‌‌اش به رصد درون معنوی خودش است. و‌ی بیش از آن ‌که در جستجوی هویت زن در جامعه ما باشد در پی شناخت "خود" است. آن هم نه خود زنانه، بلکه خود فلسفی/ روانشناسانه. از این رو  نگاه‌اش به تالمات همگونه‌هاش، کمرنگ است.
دغدغه‌های اندیشگی فریبا عرب‌نیا این‌هایند: اراده / مهرورزی/  تنهايی/ مدرنيزم / ماشينیزم/ فرسایش/ شكست/ تنهايی/ سرگشتگی/ فلسفه زندگی/ گریز به گذشتهْ ‌رويا/ استرس/ خودماندگی / انزوا / سرنوشت / یکنواختی/ بی‌هدفی/  وازدگی/ اميدهای واهی/ معصومیت‌ تباه انسانی/ و گاهی نیز: زنی‌یت.

«»«»«»

دفتر

هنگام کوچ من

شعرهای84‍‍‍‍-82

فریبا عرب‌نیا

ویراسته:سیامک افشار

نگاره‌ها: نازلی‌رابط

طرح‌جلد: فرامرز عرب‌نیا

انتشارات فرگان

شمارگان ۳000

چاپ اول:86

70ص مصور

1500تومان

شعرها آمیزه‌ای از رمانتی‌سیسم و رئال است. در برخی، جهش‌های ستودنی به چشم می‌خورد و در برخی دیگر، راوی از خود برنگذشته و  نگاه شاعرانه در سطح احساسْ مانده و  زحمت‌ ـ از سویی به ژرفا و از سوی دیگر به فراز ـ رفتن را  به خود نداده است. و زن‌ها و رابطه‌ها و بستگی‌ها و زندگی‌ها، یا آبستره‌اند یا گیر رمانتیک محض.  

.

چروک،  از شعرهای نادری‌ست که در آن جنسیت راوی، مشخص است. ویژگی‌ای که شاعر با نیاوردن دست‌های زنانه‌ام؛ یا شیر ماده‌ ـ در شعر غرش شیرـ  از آن غافل شده؛ و این کمبود را می‌باید طرح‌های نازلی‌رابط می‌پوشاند، و این اتفاق خجسته، رخ نداد. ولی در طرح‌های قشنگ نازلی‌رابط - حضور در رنج، پایان، عشق‌ من و دلتنگی ـ کاراکترهای زن حضور دارند گرچه با جامه‌ای غریب و  نامانوس.  

همان گونه که لباس کاراکترهای طرح‌های اردشیر رستمی عربی‌ست و غیر ایرانی؛ زن‌های نازلی‌ رابط  نیز به لحاظ پوشش، شمایی از ژاپنی و هندی و افریقایی دارد. و نشانی مثلا از مانتوهای زنانه متداول امروز نیست.

 

گناه(یکی از بهترین های این مجموعه):

/به یاد آر/ هنگام که چشم‌های عاشق‌ات/ نگاه دیگری را جستجو می‌کند/ معصومیت مرا / گاه ِ اتهام /

حضور در رنج

(با ندید گرفتن سایه مارگوت بیگل) شعر بسیار زیبایی‌ست:    

/ به انزوای خود پناه می‌برم / تا زخمم را بلیسم/ می‌دانم/ روزی که باز گردم (برگردم )/ قوی‌تر خواهم بود / و  آگاه‌تر/  

 

تفاوت

در این شعر سوفسطایی، گرچه راوی در بیان، خودمانی نیست ولی بر خلاف معمول از اعتماد به نفس بالایی برخوردار است. می‌گوید: تو به خود اعتماد نداری، چون به خیال‌ات ایده‌آل من نیستی، ولی من می‌دانم همانی‌ام که تو می‌خواهی:

/تو این دوستی را نمی‌خواهی/ چون فکر می‌کنی/ آنکه فکر می‌کنی من فکر می‌کنم هستی/ نیستی./ من اما دوست توام/ چون حس می‌کنم/ آنچه حس می‌کنم تو حس می‌کنی هستم/ "هستم" /

 

کدورت 

موجز سروده شده و زیباست. و گرچه رمانتیک، ولی وسواسی در چیدمان واژگان متضاد (خورشید، سرما، یخ) دیده می‌شود:

/خورشيد روزهای گذشته ام/ از سرمای صدايت يخ می زنم / حرفی نزن / بگذار با خاطرات ات گرم شوم/

 

پارک‌ها و آدم‌ها

معصومیت تباه شده‌ای در این شعر هست.

/ پارک‌های تنها غم‌انگيزند/ آدم‌های تنها غم انگبزتر/ آدما هيچ وقت پارک‌ها رو تنها نمی‌ذارن/ چه خوب/ آدم‌ها همديگه رو تنها می‌ذارن / چه بد/

 

خرابی ماشین

بازتابی‌ست از زندگی ماشینی به بن‌بست رسیده امروز. نام شعر، پاره‌ای از خود شعر است و حضور ماشین (برخلاف برخی شعرهای دیگر عرب‌نیا) با مسما و توجیه پذیر. کاش بازی قافیه نداشت:

/سرمای انتظار/ نبود یار/ بغض بسیار/ هوس سیگار/

 

سرور و وحشت

افسوس که امروز، زن‌ها دیگر نمی‌توانند برقصند؛ از خیس‌شدن با کودکان، زیر فواره که دیگر نگو:

/در حلقه نورانی نارون می‌ایستم/ با زبان گنجشک آشنا می‌شوم / به دو رنگی افرا لبخند می‌زنم / همپای زنان می‌رقصم / با کودکان زیر فواره‌ها خیس می‌شوم / و در رنگین‌کمان شعرت / پرواز می‌کنم/

 

عشق من

این شعر، گرچه در سطح مانده و کاوش در شخصیت آیدا را کم دارد ولی زیباست و خواندنش لذت‌بخش:

/می‌خواهم شعری برایت بگویم/ اما عشقم آنقدر بزرگ ‌است/ که کلمات کوچکش می‌کنند/ گوش‌کن.../ قلبم را می‌شنوی؟/

«»«»«»

دفتر

دوباره زندگی

شعرهای 1۳85

فریبا عرب‌نیا

نگاره ها: سوده بنی‌کمالی*

ویراسته: سیامک افشار

طرح‌جلد: فرامرز عرب‌نیا

انتشارات فرگان

چاپ اول:1۳86

144ص مصور

بها:2700ت

در این دفتر که بهترین کتاب شاعر است و  70 شعر برتر فریبا عرب‌نیا را در خود دارد، برخلاف نام‌اش، رویکرد به زندگی، کم‌تر دیده می‌شود و مرگ، چیرگی دارد. کتاب با زخم آغاز و با مرگ (سه دور) پایان می‌گیرد. 

انسان شعرهای فریباعرب‌نیا گواه سرگشتگی خود است. احساس تهی بودن دارد، گذشته رنج‌اش می‌دهد، در مهرورزی و بستگی‌های دیگر، شکست‌خورده و پی ِ آرزوهای تباه‌ است. در کنتاکت دایم با ماشینیزم به سر می‌برد، با تنهایی در چالش است و دچار استرس و  افسردگی.  و در شعری مانند ساترن: (بر داس ساترن بوسه می‌زنم/ بگذار تمام دلخوشی‌هایم را درو کنم/ می‌خواهم در جشن خرمن/ پایکوبی‌کنم)... خویش‌خواسته، به قربانگاه می‌رود. انگار خوشبختی را مگر در تباهی نمی‌شود یافت. خود عرب‌نیا در توضیح‌واضحات این شعر می‌گوید که تا خواننده از  افسانه‌* ساترن آگاه نباشد به سرشت شعر، راه نخواهد برد؛ که باید گفت، گناه شعر است اگر نتواند با خواننده رابطه برقرار کند نه گناه خواننده.       

راوی بیش‌تر شعر‌ها نه زن است نه مرد. و نمونه‌هایی مانند شعر تکان‌دهنده (بازنواخت) که پرده از زخمی‌کهنه در جامعه مردسالارمان بر می‌دارد و  نیز شعر خوب چروک ـ به‌ لحاظ راوی/زن، نادر است:

/فریاد خشم و نفرت پدر/ تنفس آرام نوزاد دختر/ فواره خون از دست چپ مادر/

 

چروک

/رژ لبم پاک می‌شود/ ردش بر دستانم/ همچون جوانیم / ردش میان ابروانم/

 

زخم

بند اول این شعر گیرا و ژرف را می‌شود سه‌جور خواند:

قلبم، قلب نیست، بلکه یک زخم پر از خون است.

قلب‌ام با آن که زخمی‌ست و پرخون، ولی هنوز گرم است و می‌تپد. 

زخم پرخونی که در قلبم است، درمان نشده، هنوز تپنده و گرم است.

/قلبم زخمی‌‌ست پرخون/ طپنده و گرم هنوز / دست‌‌های آلوده‌ات را / کجا خواهی شست؟/

 

مادر

شعر متاثر کننده  و در عین حال تاسفباری است. و بی درنگ برای خواننده این پرسش پیش می‌آید که چرا؟

نکته دیگر این که اگر نام مادر را (که پاره ای از خود شعر است) برداریم، هویت زن و مرد بودن راوی و همچنین طرف مقابل‌اش آشکار نیست. و تصویر خانم سوده نیز راوی را مردی بی‌مو نشان داده است!

/روح گریانم می‌خواهد به تو بیاویزد/ افسوس/ آغوش نگرانت / دیگر / پناه تن زخمی‌ام نیست/

 

دوستی

در (دوستی انسانی) بی‌گمان برد و باخت بی‌معنا‌ست.

شاید بشود این گپ فلورانس اسکاولشن را پذیرفت(به نقل از مسیح)که زندگی، یک بازی است و باید راه‌ها و قواعد این بازی را آموخت. بنابراین آن چه که انسان‌ها را از هم دور می‌کند بازی‌های دوستانه نیست بلکه بازی‌های دشمنانه‌ای‌ست که بالماسکهْ ‌وار و پشت ماسک دوستی انجام می‌گیرد. از این رو شاید بند پایانی این شعر خوب باید تغییر می‌کرد:

/همه آن چیزها که ما را به هم نزدیک می‌ساخت/ امروز دورمان می‌کند از هم/ کدام یک باختیم این بازی دوستانه را/

 

خودآزاری

روشن نیست بنا به چه ضرورتی، سودهْ بنی‌کمالی، کاراکتری مرد برای این شعر انتخاب کرده است! تا ما گمان نکنیم که روایتگر این شعر، خود شاعر است؟

:می‌خواهم ترک کنم سیگار را / این اندک لحظات ِ / با خود بودن را/

 

سوآل

 این شعر گرچه نام سوال به خود گرفته، ولی تم‌اش بیگانگی‌ست، و  بیگانگی انسان با اشیایش به زیباترین شکل به نمایش گذاشته شده:

/ این کلید مال من نیست/ یا دست‌های من مال من؟!/ در باز نمی‌شود/

 

ویرانگر

راوی/شاعر از خود پایداری نشان می‌دهد.

مدیوم یا کاتالیزور بودن تصویر در پیوند با این شعر بسیار خوب، به خوبی به کار گرفته شده  و بنی‌کمالی، خلا زنانگی شعر را با تصویر بسیار زیبای خود پر کرده است:

/زير آوار خاطرات / له می‌شوم  / هيچ چيز نمانده از من / جز روح گريان
نشسته در ويرانه‌ها/ بيهوده می‌كوشی / بيش از اين / نمی توانی / نابودم كنی /

 

تناسخ

تناسخ به کنار از زبان ناهمگون آرکائیک خود و  با سایه کمرنگی از مارگوت‌ بیگل، شاهکار فریبا عرب‌نیاست. (یادمان باشد که " باد" آواره و سرگردان و آزاد و خیلی چیزهای دیگر هم هست، ولی‌"تنها" نیست):

/می خواهم باد باشم/ دگر بار اگر زاده شوم / آواره تر/ تنها تر و سرگردانتر/
اما / آزادتر/

 

توارث

جستجو و دور بی‌هوده انسان. نگاه راوی/شاعر، دایره‌وار دور می‌زند و شعاع تیز‌ـ‌اش موقعیت دور و بری‌ها را در بر می‌گیرد.

/مادرم یک عمر به دنبال عشقی گشت / که من هنوز نیافتمش / ای کاش دخترم... /

 

میانسالی

میانسالی: یعنی شعری زیبا، چکیده و  بی غش:

/روح نپخته و خام من/ جوانيت به آخر رسيد / نمی رسی؟!/

من و مرگان

در یکی از بهترین شعرهای فریبا‌عرب‌نیا، فرم و محتوا در هم تنیده شده و زبان  به تناسب کاراکترـاش، گویشی کودکانه به خود گرفته و خواننده، راوی/شاعر را را همان مرگان کوچک می‌بیند:

/اشگ می ريزم بر روياهای باد كرده‌ام كه تركيده‌اند/ مثل مرگان كه بادكنک صورتيش تركيده است/ و رويايی ديگر می‌خواهم/ مثل مرگان كه بادكنک سبزش را/ نمی‌داند كه بادكنک تركيده است پيش از اين/ مثل رويای من/

 

با برادر خود چه کرده‌ای

/قابیل از شرم / چهره می ‌پوشاند/ و هیچ کلاغی / نشان گورهای پنهان را/ نمی داند/

البته تنها در شعر شاعر ما، برای نخستین بار، قابیل شرم می‌کند. به گفته میرچاالیاده، ‌استوره**(ط)دروغ‌های دوست‌داشتی‌اند. با لحاظ این تئوری، چه‌ خوب است شاعر ما نه به دروغ‌های دوست‌داشتنی، که به  فجایع به راستی رخ‌داده در روزگار ما (دخترکان زنده به‌گور) بپردازد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پازیر:

*کاش‌ بیش‌تر کاراکترهای سوده بنی‌کمالی، زن بود.

historya** 

 

«»«»«»

دفتر

ماه عاشق

فریبا عرب نیا

نگاره ها: نیکناز رحمانی‌فرد

101 ص مصور رنگی

طرح‌جلد: فرامرز عرب‌نیا

ویراسته: سبامک افشار

انتشارات فَرگان

چاپ اول 86

شمارگان ۳000

بها 2900

در هایکوها نیز خواننده رو به روست با تم‌های: تنهایی/ گذر زمان / باژگونی/ خاطره‌جویی تباه / مرگ/ سقوط/ رهایی‌جویی/ خلا / و دلتنگی‌

در شعر جالب صبح تابستان، تصویر نیکناز رحمانی‌فرد، بسیار خلاقانه‌ست و رنگ سبز طبیعت، بدن اسب کهر را در برگرفته:

/صبح تابستان/ بسته به گاری نشخوار می‌كند/ خاطرات دشت های دور را/
 

و مترسک، خسته از هویت خویش است:

/شبیه انسان‌ام/ نترسید پرندها/:مترسک/

 

پایداری در مهرورزی:

ماه دیگر

عاشق نبود، شاخه اما

رهایش نمی‌کرد

 

شکار یک لحظه:
/باران و آفتاب/ نشسته كنار هم/ بر صندلی/

و راوی / شاعر، در انزوای خود، همباز(شریک) تنهایی‌های دیگران است: 

/ رد پايی در برف/ تنها... / ياد خودم  افتادم/

 

و درخت نیز گریزان از خرافات:
/دخيل بسته‌اند/ درخت خشک را / رهايم كنيد/

آرزوی رهایی:
/غروب / گرفتار سيم خاردار/ :پرواز خواهم كرد/

هر روز، خیره به مترسک، )راوی شاعر(: 

/هر روز/ بر فراز مزرعه خشک / خيره به تنهايی اش، مترسک/


با آرزوی چاپ کتاب‌های دیگر فریباعرب‌نیا

Link  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385    Ali darvishi/علی درویشی 

http://www.faryaad.com/page.asp?pageID=content&PID=223

بيتا پریزاد
1360 تهران
دانش‌آموخته جامعه‌شناسی
ترجمه، تدريس و شركت در پروژهاي تحقيقات
ی

کیفیت ‌نامعلوم ‌عنصر زبان ‌در ساختار شعری

"كار كردن در ادبيات را شايد نتوانم جز سرگرمی‌ها قرار بدهم چرا كه اين‌ها جز اصلی و لاينفک زندگی من محسوب می‌شوند و فعاليت‌هايی نيستند از سر تفريح و تفنن..." 

این سخن بیتاست. من در پرسشی از وی دو واژه گرايش و سرگرمی را به كار بردم که بيتا با هشیاری، گزینه"ادبيات در شمار زندگی" را مطرح کرد.

آیا ادبیات به مثابه زندگی‌ست؟ هانا آرنت، رفتار خلاقه را به عنوان دومین کار با اهمیت انسان طرح می‌کند که ویژگی‌ شاخص‌اش: مانایی، مصنوع‌سازی و بیرون‌گریزی‌ از خود یا فراروی از طبیعت/غریزه [یا ناخودآگاه] است.

بیتا در کنار سروده‌های برجسته و متکامل و زندگی‌آور خود، شعر رمانتیک‌ِ هم دارد که دیگر نمونه ‌‌مثالی و ما به ازای ادبیات به مفهوم زندگی نخواهد بود:/دو شاخه نسترن سفيد/يک نيمكت خالی/سايه بلند چند سپيدار/و خروارْخروارْ انتظار طولانی بدون باران.../حالا ديگر وقت‌اش است كه بيايی.../

یا شعر باورهای کوچه:/زيارت آل‌ياسين.../سقاخانه.../كسی كه ياسين را از بر.../و خواب امام‌زمان...

ولی سنجش‌گری یا نقد، لزوما رویکرد-اش به ره‌آوردهای ادبی‌ای‌ست که اندیشه‌ور و پرسش‌انگیز است، پرسش از خود، غیر و هستی: /چگونه ممكن است / دست‌هايی كه به هويت نور و آفتاب / و گرمايشی عجيبْ آغشته‌اند / و دهانی كه مكررا

از بلوغ عبارات آبی، سرشار است؛ / دقايق بيداری را / در ارتفاع اندوهی هميشه / به خواب روند؟!/

مفهوم این شعر غنی و خوب، روشن است و شاید توضیح‌ واضحات، مگر مخدوش کردن آن‌، کاری از پیش نبرد:(اندوه، نباید قادر باشد به بالندگی‌"بالغ ‌بودن"خدشه‌ وارد کند.)

هرجا بیتا از رمانتی‌سیسم ـ‌گیرم حتا آلامدـ ‌دوری‌گزینی می‌کند، چهره بسیار موفق‌اش پدیدار می‌شود: /من از اصالت اشيا/ ترسی ندارم / و با ملحفه‌های سپيد بسترم / آرام‌ام - تنها .- / و از زوال روشنايی در نيمه‌های شب / و  اهتزاز مشوش پرده‌های گيپوری اتاق... / و آغشتگی به رويای كال دست‌هايی سرد... / من، / راستش را بخواهی / از هيچ‌ كدام اين‌ها ترسی ندارم.../

راوی/شاعر، در استرس مدام روابط و بستگی‌های منجمدجامعه، و اشیایی که سراسیمگی بی‌هویت شدن‌شان[به پیروی از بی‌هویتی انسان]سرسام‌آور است؛ به سر می‌برد. و همزمان ناشیانه، سرگرم نجوای ‌دلدارانه به خود است.

«»«»«»

 /ميان كوچه های خالی شهر/ و گذار مخفی باد/ از سر ترحمی جاودانه بر تسلای/ اين ‌همه خاموشی،/ عابری شاعر كه نه ،   دل‌سپرده اما/ پاييز را  در حس شكسته بغضی كهنه/ موقر و ساكت/ می‌گريد./نگاه كن!/ اين‌جا آسمان شبش/چه‌قدر نارنجی‌ست!/

پاییز جا پایش را ـ به زیبایی ـ حتا بر آسمان سرمه‌ای شب نیز گذاشته است. اما برخی دیگر، انگیز-اش بسی پرسش‌اند: چرا تهی‌اند کوچه‌های این‌همه بی‌هوده شلوغ امروز شهر، که می‌شناسیم؟ چرا برهم‌کنشی از سر واپس‌نشینی[انفعال]. چرا این همه گریز از زندگی رئال و برخورد و به چالش طلبیدن نه. و تنها در برابر آینه نشستن و جوشیدن چشم...

در شعر، گاهی تنها یک واژه زائد [بندهای زائد که دیگر جای خود دارد] می‌تواند یک بند بسیار درخشان‌ را تباه کند:

/و اوقات خيس ِ فاصله‌ها را [که بسی درخشان، گریستن را گواهی می‌دهد] / در تصور ساده از يک اتفاق / یی چون و چرا؛/ گريستن... [واژه زائد]
اگر گفته برنادر شاو درست باشد و انسان منطقی با جهان می‌سازد و انسان غیر منطقی می‌کوشد جهان را با خود سازگار کند و از این رو، بالندگی جهان به انسان غیر منطقی بستگی دارد؛ بنابراین بیتا انسانی غیر منطقی‌ست.  

چه وی در برابر انتقادها و سفارش‌ها همچنان بر موازین خود ـ‌‌با گسترش استیل هنری-اش‌ـ پا می‌فشارد و در برابر خواست رفتار گرا‌ـ‌ی دوستان و خواننده‌ها -‌که البته توام با خوش‌هدفی[حسن‌نیت] است [ولی مانند روانشناس‌ها قالب‌‌افکن و کلیشه‌ساز] پایداری می‌کند. و  متکی بر تکنیک آفرینندگی وجودی خودش است و متکی به عمل خودش. که نشان از اراده و اعتماد به نفس توام با غرور دارد. و البته هیچ با دگردیسی فرارونده و بالندگی درخشان‌شونده، منافاتی ندارد و چه بسا در آینده کار هنری‌اش بخش شود مثلا به پیش و پس از نوشتن در وب. همان گونه که خط فاصل کار فرخزاد، تولدی دیگر است و  یا کار هنرمندی دیگر، بخش بندی‌ شده به کوبیسم صورتی و پیش از صورتی و ...

/بی‌شباهت به گرمای هيچ آفتابی نيست / حرارت مطبوع لبخندهايی كه در تكه تكه اندوه كودكانه‌ام/ تكثير می‌یابند.../ و با آن ‌همه ستاره / كه لا به ‌لای صبوری انگشت‌هايی ترک خورده/چونان رازی سر به مهر/ ميان من و خدا و خودش/ پنهان است / گمان نمی‌برم/ هيچ نقشی از ويرانی؛ /بر عبور ِ آرام و آكنده از اين‌ همه اتفاق /انسجام حضورمان را / پراكنده كند./

[هیچ]نقض غرض است است.آفتاب هم حرارت است هم مطبوع و نیازی به تکرار نیست. و لابه لا - به توصیف کمکی نمی‌کند. میان من و خدا و خودش زائد است و به همچنین [پنهان است] چون راز سر به مهر آوردیم. و نیز [اين‌همه اتفاق...] زیرا پیش‌تر ویرانی آوردیم.  

شعر بیتا که در زبان ویژه و ممتاز بودن و ناب بودن‌اش حرفی نیست از دو جمله طویل و دراز و دو جمله معترضه، به سامان رسیده.  اگر مفهوم شعر این است که [لبخندهایم آفتابی‌ست و با ستاره‌های ترک انگشت‌های صبورم، دیگر نقش هیچ ویرانی، توانا به پراکنده کردن حضور ما نیست] بقیه ـ‌بندهای معترضه‌ نفس‌گیرـ‌ شعر زیبا را به مطول‌‌گرایی کشانده.

/ بی شباهت به گرمای آفتاب نيست/ لبخندهايی که در تكه تكه اندوه كودكانه‌ام/ تكثير می‌یابند.../ و با آن ‌همه ستاره/

در صبوری انگشت‌های ترک خورده ـ‌چونان رازی سر به مهر انگارـ/ گمان نمی‌برم دیگر/ هيچ نقشی از ويرانی/ انسجام حضورمان را پراكنده كند./

امروز پس از سپری شدن دوره پروست، نخستين پرسش درباره يک رمان اين است كه آيا زياده‌گويی نكرده و آيا گزيده‌تر و چكيده‌تر از اين هم می‌توانست باشد؟ که در مورد شعر امروز، مصداق بس ضروری‌تری دارد. پای فشردن برای بيان پيام شعری در 14 بند به جای 10بند، آیا نشان از آن دارد كه شاعر حرفی برای گفتن ندارد و اين ضعف را با كش آوردن می‌پوشاند؟ که البته مصداق‌اش بیتا نیست و وی حرف، بسیار دارد.آن هم از گونه ناب‌اش.

از مطول‌نويسی چند هدف بر می‌آيد. يا كوششی‌ست در جهت القای اين كه چيزی كه می‌خوانيد شعری نخبه‌گرا و سنگین است، يا كوشش برای پديدآوری سبک و استیل ویژه مولف؛ يا جز خميره و سرشت سرایش شاعر است.كه اولی لغزش و دومی کـژتابی، و اگر سومی‌ست، باید پالوده شود.

خواننده شعر امروز فريب نمی‌خورد. برای همین کتاب شعر، کم می‌فروشد.

شاید تنها یک خواننده حرفه‌ای چندبار از پله‌های یک شعرسخت‌خوان، بالا و پايين برود و به سختی به مفهوم برسد و شادمان دستی به پیشانی به خوی نشسته‌اش بکشد که آخی... که سرانجام از آزمايش شاعر سر بلند بيرون آمده است؛ ولی او نیز خسته می‌شود و وا می‌دهد. حوصله تنگ خواننده امروز، کشش تاب‌آوری استرچ‌شعر‌ و کش‌باف را ندارد. خواننده معمولی شعر امروز، تنها به یک بار خواندن، یا به نگاهی گذرا می‌گذرد. تعهدی ندارد و اگر تعهدی بخواهد از شاعر، تنها در برابر مثلا پولی‌ست که بابت دفتر شعر هزینه کرده است. پس اين سنجش‌گری‌ها و نقدها و خوانش‌ها و زمان هزینه ‌کردن‌ها و بینایی چشمْ مایه گذاشتن‌های بی‌ چشم‌داشت از چه روست؟ شاید برآمده از شوری درونی... مانند شور ِ شاعرانهِ بیتا.

Link  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385    Ali darvishi/علی درویشی 

مریم قدیانی،بازخوانش دوشعر

اگر سياه بودم

استخوان‌های نحيف جمجمه‌ام را به سگ‌های گرسنه‌ی محله می‌بخشيدم
شراب زلال چشمانم را
دركام سوسک‌‌های فاضلاب
چادر سپيد نمازم را
به موش‌های سياه انبار هديه می‌نمودم

اگر سياه بودم

شبي با يک گلوله‌ی سربی

شقـيـقه‌های زخمی آرزويم را متلاشی می‌‌نمودم
سياه نيستم اما
آنچنان كه سپيد نيز هم

من غروبی

هميشه خاكستری‌ام...
«»«»«»
پنجره را می گشايم

می‌نشينم روبروی شب پاييزی خاطرات

در برزخ لحظه‌های انتظا ر...

پشت چشمان كويری پنجره‌ای كه

هرگز نباريده است

جای بارانی نام تو خالی‌ست

دل من امشب سخت بارانی‌ست...
با چشمانی مبهوت

می‌روم تا مرزهای ارغوانی سقوط

می‌روم تا سرزمين صدايی كه شبی

در سكوت كوچه‌ها گُم شد

همان صدا که هر شب

در دهمین ضربه‌ی این ساعت موروثی

مرا به خود می‌خواند

با تکرار دوباره واژه‌ای ساده:  

سلام .

.

شعر خوب )اگرسیاه  اگر ندارد و به راستی به لحاظ اندیشگی، سیاه است و با ای‌نک(عینک) تیره و از لای دوانگشت خود، چشم‌انداز جامعه را مگر در هم لولیده‌ای از سگ و سوسک و موش نمی‌بیند، و البته راوی، چشم مصلح زنانه‌اش را به ما وام می‌دهد که نگاهی به پیش‌رو و نیز به دوردست و همچنین به چیزهای که نامریی‌اند بیندازیم.
از نمادها، جایگاه زنانه شعر به خوبی پیداست. راوی زن شعر از موضعی زنانه به جهان و هستی می‌نگرد و احساس‌های گونه‌گون خود را بیان می‌کند؛ و گرچه اندوه زده و رنجور؛ ولی خوار نیست.
1- /اگر سياه بودم/ استخوان‌هاي نحيف جمجمه‌ام را/

واژه )نحیف( در این جا زیادی‌ست. چیزی به شعر نمی‌‌هد. ولی اگر اسکلت بدن، می‌آمد، چرا.

2- کارواژه(فعل) (بخشیدم) دراین‌جا به درستی به کار رفته.

/ چادر سپيد نمازم را / به موش‌های سياه انبار هديه می‌نمودم/

ولی (نمودم) به معنای نمایاندن است و نه کردن و دادن.  تنها به معنای نمود کردن و نمایش دادن است. تظاهر می‌نمودم. وانمود می‌کردم./در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند/ من چنین که نمودم، دگر ایشان دانند/ زاهد ار رندی حافط نکند فهم، چه باک/ دیو بگریزد از آن قوم که قرآن...  

3-/اگر سياه بودم / شبي با يک گلوله‌ی سربی...

باز به کار گیری فعل[نمودن] که اشتباه مصطلح‌ست.

4- می‌روم تا مرزهای ارغوانی سقوط /
سقوط، تباهی‌ست و ارغوان، امید استت و رویا و آرزو و مهر. به ویژه در فرهنگ مسیحی به معنای بالندگی‌ست و به کشیشی که کاردینال می‌شود جوراب ارغوانی می‌دهند. آشنایی‌زدایی مریم‌قدیانی دراین‌جا به‌جا نیست. سقوط ارغوانی چه‌گونه سقوطی‌ست؟ جیغ‌بنفش در شعر هست؛ که ده‌ها برداشت ازش می‌شود: از غش گرفته و کبودی و سیاه شدن تا عرفان زدگی و...

5- شقیقه بهتر است به جای شقیقه‌ها به کار رود.

6-شاعر برای ایجاز باید تا می‌تواند از تکه‌های پازل شعرـ اش بردارد. البته تاجایی که به ساختار شعرْ آسیب نرسد و تا آن جا که ممکن است فعل را به قرینه حذف‌کند که چکیدگی از الزامات شعر امروز است.

7- و نه آن چنان که سپید ـ درست‌تر است.

8- گلوله‌سربی کاملا به‌جاست و نمی‌توان مثلا سربی را برداشت چون گلوله‌پلاستیکی هم هست.

.

_در شعر دیگر (پاییز) باید واژه [گذشته] به کار برود تا فعل [خواند] به معنای [فعل حال استمراری] خوانده نشود.

و دیگر این‌که شاعر چه خوب است خود را از اسارت وزن برهاند.

با اجازه شاعر:

/ اگرسياه بودم / جمجمه‌ام را / به سگ‌های گرسنه‌ی محله می‌بخشيدم / و شراب چشمان‌ام را / به كام سوسک‌های فاضلاب / و چادر سپيد نمازم را / به موش‌های سياه انبار/ اگر سياه بودم/ شبی با گلوله‌ای سربی/ شقيقه‌ زخمی آرزوهام را متلاشی می‌کردم / سياه نيستم/ و نه آن چنان که سپید/ بلکه غروبي هستم/ هميشه خاكستری. 
.

پاییز

پنجره را باز می‌کنم / در برزخ لحظه‌های انتظار / می‌نشينم روبه‌روی شب پاييزی خاطره‌های مرده / می‌نشینم پشت ‌چشمان كويری پنجره‌ای که هرگز نباريده‌است/ با چشمانی مات / می‌روم تا مرزهای زرد سقوط / می‌روم تا بطن صدايی/ كه شبی در سكوت كوچه گُم شد/ همو كه در گذشته / هرشب در دهمين ضربه‌ اين ساعت موروثی/ با تكرار دوباره واژه سلام .../ مرا به خود می‌خواند/

پست پیشین

November.06,2006

www.alidarvishi.blogspot.com

Link  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385    Ali darvishi/علی درویشی