X
تبلیغات
علی ‌درویشی - ادامه بوم/ شعرهای هیلا
ادامه بوم ـ شعرهای هیلا

blogsky
آذر84

نگرانی‌های شاعرانه نيز از گونه‌ای ديگر-اند. هیلا نگران است که چرا مردم هیچ مشکلی در خرید جعبه‌جعبه نوشابه نمی‌بینند ولی در خرید یک کتاب، مشکل دارند. فضا کاملا شهری‌ست و نشانگر این که شاعر ما نه دروغ‌گوست نه رویایی. وی از زندگی روزمره‌ای می‌گوید که همواره با آن در حال دست‌و پنجه نرم‌كردن است. شاعر پشت سه پایه نقاشی‌ای نشسته و خیره به بوم خود، و مفسر زندگی:
ما هرکدام یک تابلوی نقاشی هستیم/ آمیزه‌ای از رنگ‌ها/ با کمی دقت/ می‌توان تابلو را تفسیر کرد/ به رنگ تابلوی خود اندیشیده‌اید؟


دی 84، آغاز زمستان. شاعر ما نقاش نیست ولی ببینیم روی بوم [زمستانی]خود چه کشیده:
رویاهایت را/ به آتش بسپار/ تا خانه‌ات گرم‌تر شود/


آيا با رويا يا رويابافی می‌شود زندگی كرد، يا آسوده‌تر زندگی كرد؟ چرا وی تمایل به آتش‌زدن رویاهایش دارد. زیرا او شاعر/نقاش است و در جهان سورئال نقاشی، هر کاری ـ‌حتا آتش‌زدن رویاـ مجاز است. كه چه بسا با این کار، یک تابلوی مدرن پدید آید يا يک روحيه نو...   
در جایی می‌بینیم با شاخه گلی به دیدار یک دوست می‌رود و در راه خانه دوست، دیدار را تله‌پاتی می‌کند:
گل را/ از تو می‌گیرد/ و به چایی دعوت‌ات می‌کند/ این چاییْ طعم دیگری دارد/ به او فرصت نفس کشیدن داده است

و هنگامی که به دم در می‌رسد، شک می‌کندکه همه مانند وی باشند و بتوانند تاب بیاورند و همچنان استوار بمانند:
من با این گل/ امروز به در خانه تو آمدم/ خانه‌ای؟/

 

وی كم‌تر درد شخصی و مختص به خود دارد. در جایی دیگر همچنان در شهر است و در چالش و درگیري با دغدغه‌هاي خود كه هيچ هم شخصی نيست. در نوشته‌ای به نام بهانه از بهانه‌هایش می‌گوید:
رویاهایم/ همه برفی شدند/ بچه‌های خیابان و کارتن‌خواب‌ها هزاران قصه تازه ساختند/ باز زمستان آمد/ دل‌های‌مان سردتر و خانه‌های‌مان گرم‌تر شده است/


شاعر با همه دردهایش کم‌تر می‌شکند و همچنان با سرسختی، مقاومت می‌ورزد و می‌کوشد به کسالت شهر، رنگی بدهد و به زندگی سرد شهری با رنگ‌های گرم خود، گرمایی ببخشد:
سوز/ چنان به صورت‌ات می‌کوبد/ که مجال فکر کردن نمی‌یابی/ سال‌های سال زمستان‌ها را با کاموا رنگ زدم/ اصالت رنگ‌ها

هزاران نقش ساخت/ من رنگین‌ترین کامواها را می‌خواهم/ که برای کوچه‌های یخ‌زده/ پر ‌رنگ‌ترین طرح‌ها را ببافم/بهمن84

انگار هیچ یک از ما نمی‌توانیم در وضعیتی مگر بدخیم، شعر خوب بگوییم. براي نمونه یکی از بهترین شعرهای مریم قدیانی، شعری‌ست در باره مرگ. هیلا نیز در دو شعر بسیار زیبای سنگ و سايه، خود را برای نخستین‌بار در بن‌بستی گیر می‌اندازد تا پرنده‌اش بی‌هوده به در و دیوار بکوبد كه شاید مفری بیابد. آیا تسلیم می‌شود؟:

در کوچه‌های برفی/ قدم می‌ز‌دم/ شعر زمستان اخوان را/ بارها می‌خواندم/ زمستان/ خیلی سخت گذشت/ لبخندها یخ زد/  به زور زنگ ساعت پا می‌شدم/ و به دستان‌ام نگاه می‌کردم/ نه هنوز سنگ نشده‌اند/ پنجره‌ها گویی مرمر بود/ فقط انعکاسی گنگ

از چهره‌ام پیدا بود/ هر روز پیش دکتر می‌روم/ تا نبض‌ام را پیدا کند/ می‌دانم روزی دستان‌ام را خواهد بست/ آن دست‌بند سرد آهنی منتظر من است/

 

و با چشمی فمينيستی به خود می‌نگرد، يا درست تر: به مرگ خود. انگار در سايه ماندن، چنان ديرپا گشته كه امر را بر شاعر مشتبه كرده كه هيچ‌گاه وجود نداشته است:   

من رفته‌ام/ یا همیشه سایه بودم؟/ احساس می‌کنم زنده نیستم/ آینه‌ها من را نشان نمی‌دهند/ فقط سایه‌ای هستم در زندگی دیگران/

 

و با رنج‌های فزاینده خود، نگران دیگری‌ست و در آرزوی سبزینگی برای دیگری[تم تلخ، شعر زيبا]:
هربار که از خانه بیرون می‌آیم/ بوسه‌ای برای تو می‌فرستم/ اگر بر نگشتم/ مواظب خودت باش/ و تا بهار در خانه بمان/ اسفند84

انگار شاعر پس از گذران یک بحران جدی روانی، بر آن می‌شود زنده بماند و تنها با ايستابودن به خود، و بی هچ چشم‌داشتي از بيرون:
با آمدن بهار/ در انتظار معجزه هم نیستم/ من هستم/ بهانه من برای زندگی همین است/ مدت‌ها بین ماندن و رفتن مردد بودم/

از مسیر اولیه دور افتاده بودم/ من مغلوب همیشگی جدال احساس و منطق/ این بار تصمیم منطقی گرفتم که بمانم.

شاعر زمستان‌زی آفتابی از سردی رابطه‌ها گله‌مند است. همه جا دیوارهای سايه‌انداز می‌بیند و در افسوس گرمای زندگی، به خاطره پناه می برد. این شعر ـ که بندهایی بکر و درخشان دارد ـ کمی از زوائد رنج می‌برد:
در بیکرانه‌ها/ دست‌ها ناپیدایند /در تاریکی فاصله‌ها/ چشمان‌ام گم می‌شوند/ مرزبانان/ دیوارهایی سیمانی کشیدند/ گونه‌هایم را به دیوار می‌چسبانم/ با این خیال که پشت دیوار آفتاب است/ در اندیشه‌ام گلوله‌های نور جاویدند/ هیچ دیواری نمی‌تواند خاطره‌ها را از من بگیرد/


شعر شب در ستایش شب و  نیز زندگی‌ست. برای نمونه در شعر نیما یا شاملو، شب نماد رژیم دیکتاتوری‌ست ولی هیلا در این جا به گفته اشكلوفسكي، آشنایی‌زدایی می‌کند و شب را به معنای خوب‌اش به وام می‌گیرد:
شب/ بقچه پرستاره‌اش را برچیده بود/ دروازه شهر را گشودند/ و شب را با ستاره‌هایش راهی کردند/ حالا پنجره‌ها از پس نرده‌ها

هزاران رنگ دارد/ خورشیدی از نور آویخته‌اند/ تا تو سراغی از ستاره‌ها نگیری/ و تو سالیان سال افسانه شب را/ تنها در شعرها

خواهی جست/

 

انگار این سرنوشت ماست که تنها در يك "تباهی انديشگی محض" بشکفیم. سقوط و اندیشیدن به نیستی، و همزمان بر آمدن یک شعر خوب بی‌مانند:
من از قله یک کوه بلند/ توهم سقوط را می‌نگرم/ در تاریکی راه‌ها درخت پیر قصه می‌گوید/ سحرگاهان رد شبنم بر دامن بوته‌های رز/ اشگ‌های درخت پیر است/ روزی من هم قصه خواهم گفت/ و دیوارهای تنهایی از غصه ترک می‌خورند/ روزی ميهمان خاک خواهم شد/ و تا آن روز از قله کوه بلند/ توهم سقوط را.../

 

و با همه اندوه، پشت سه پايه و برابر بوم زندگي خود می‌نشيند و قلم ... و پالت به دست می‌گيرد:
بعضی وقت‌ها/ خسته می‌شوم/ گاهی دل‌تنگم و در این مواقع/ شاید نقش دل‌تنگی می‌زنم کلمات را/ این هم رنگی از زندگی است/ اردیبهشت 85

در یادداشتی برای نخستین بار از سردی جهان وب می‌لرزد. وی ـ پيام‌آور زندگی و تشنه زندگی، ايده‌آل‌ها و آرمان‌هايش را درجهان رويا[مجازی] نيافته است:

"هرآنچه که رنگی به هستی بخشیده، هنوز فاقد تاریخ است.(نيچه) دل‌گیرم از این که این شهر جادویی جذاب که در تاریک‌ترین روزها یافتم‌اش، بی‌فروغ شده است. در اقیانوس سیاهی، سرگردان بودم که این‌جا به دادم رسید.میخ‌های چادرم را محکم کوبیدم. یادم می‌آید روزهایی که تا شب نشده همه پست‌ها را می‌خواندیم و چه روزهای رنگینی بود. از دوستان قدیم: مثل همسفران تنهایی، دریا، نوید، نوشین، طنین. از سلول بارسا مدتی خبری نیست. با هر کلیک، گویی در خانه‌شان را میزنم و صدایی نیست. من و  سرگشته و آتشفشان و سیما باز نیمه‌جانی داریم. باز آفرین به یاس عزیز که امسال را خوب شروع کرده است. و لیترا، دوست عزیزی که هر چند دیر یافتمش، ولی امید که او هم از شعرهای خوبش بی نصیب‌ام نگذارد. الهام هم بالاخره برگشت. این هم رنگی‌ست در این دنیای بی‌رنگی. با هدف حضور و غیاب نیامده بودم، ولی من همینم که هستم. در لفافه نپیچیدم حکایت دل‌تنگی‌ام را. و یادی از دوستان خوبی که در بلاگ‌اسکای یافتم: بوی‌تنهایی، نامه‌هایی به هیچ‌کس، نیمه گم شده و علی‌آقا که هنوز اسم وبلاگ‌شان را درست یاد نگرفته‌ام."
شاعر/نقاش ما برای ترسیم زندگی ـ از پالت خود ـ رنگ زرد را بر می‌گزيند. در فلسفه روانشناسانه رنگ‌ها، زرد نماد افسردگی‌ست، ولي از چشم شاعر ما نه. وي می‌رساند كه در كودكي نيز روحيه‌ای همان اندازه نترس و بی ياک داشت كه اكنون. الهام‌بخش شاعر، یک تابلوی نقاشی در سالن پذيرايی خانه قديمی‌شان است. و شگفت آن که برخلاف حس‌های نوستالژیک معمول ـ که توام با افسوس است به گذشته خوب ـ در اين جا افسوسی در كار نيست. و تنها سرکشی راوی به گذشته، برای بازكشی يک تابلوی كهنه‌ست. عنصر تخیل در این شعر  بسیار قوی‌ست و از زیبایی‌های ديگر-اش این که شاعر می‌كوشد با نگاه به تابلو، نگاه‌ها و حس‌ها و جهان‌های کودكی‌اش را يكی يكی بازآفرينی كند:
مسافرکهنه بوم/ خود نقاش شهر بود/ و تابلوی بزرگ اتاق پذیرایی ارمغان دوستی سفر کرده/ خیال ساده کودکی/ دیوار بلند خیابان بن‌بست را  آخر دنیا می‌پنداشت.../در انبوه خاطرات/ آن تابلو را دوباره ساختم/ درختی بر خاک و هجوم پرطنین رنگ زرد/

چگونه نترسیده بود/ آن دختر کوچک از این زرد بی‌رحم/ من سال‌ها پیش رنگ زندگی را در اتاق پذیرایی یافته بودم/


و پنداري در موضع "مبارزی جنگل نشين" از گم‌گشتگی و ناپديد شدن آرمان‌ها، ايده‌آل‌ها و باورها گله و شكوه سر می‌دهد:
وقتی در گیسوی شب/ باورها حلقه حلقه گم می‌شد/ وقتی در تن سرد کوه‌ها/ انگشتان‌ام دامنه‌ها را می‌جست/ وقتی اندوه شقایق/ سفره می‌گسترد/ وقتی با شبنم سحرگاهان/ چشمان‌ام تر می‌شد/ نبض زندگی در رگ‌های آبی متعفن شده بود/ جنگل به دنبال تابلوی شام آخر است/ باورها خیلی وقت است گم شده‌اند/

 

 "پنجره" یک به خستو در آمدن و اعتراف‌نامه، و هم‌زمان يك شعر ناب است:
فقط یک پنجره/ میان من و تو/ به بزرگی فاصله/ لب خاموش من/ و افسون نگاه تو.../ جاده‌ای گسترده تا افق/ اگر رهرو خسته

من/ و مسافر شب‌ها تو باشی/ پس فاصله همیشه زنده‌ست/ خرداد85

زمستان در شعر مترسک از معنی تحت‌الفظی‌اش بيرون می‌آيد و نماد دردهای زندگی می‌گردد. در اين شعر با همه كوشش شاعر برای رهايی، مترسک موذيانه، شاعر را در خود تناسخ می‌دهد. در اين جا ـ به زیبایی ـ ساعت دیواری خفته [زمان باز ایستاده] نماد خفتگی و سترونی زندگی گرفته شده است:
من در سایه یک تنهایی/ پناه می‌گیرم/ از باد حسرت/ می‌گریزم باران وحشت/ بر من نمی‌بارد/ پیچک دل‌بستگی/ ریشه‌ام را نمی‌کاود/ نیلوفر یک‌نواختی در بر-ام نمی‌آساید/ مترسک پیر میهمان بزم‌ام می‌شود/ تا پايان زمستان میهمان تنهاییم/ بوته‌ام

مستور برف گشت/ مترسک آدم برفی خودساخته‌ای شد/ دستان‌ام دیگر جوانه نمی‌زند/ ریشه‌اش خشکیده است/ چشمان‌ام دیگر نمی‌چرخد/ ساعت دیواری خوابیده/ مترسکی تازه متولد می‌شود


مفهوم انتظار ـ که معمولا در شعرها نمودی رمانتیک دارد در این جا در شعری به همین نام، ترسیم‌گر رنج و فقر مبتلابه جامعه و گريبان‌گير آدم‌هاست:
در انتهای کوچه بارانی/ چتری منتظر توست/ آدم برفی کوچه پشتی/ شال گردن‌ات را می‌خواهد/ در کابوسی پر تب/

 

دخترکی هذیان می‌گوید:

پدر، منتظرت می‌مانم/ دخترک‌ا‌م، آرام بگیر، شاید روزی باز آید/

 

واپسين سروده هیلا سوگ‌سرودی گيرا و موجز است برای بابک‌بيات:

تو هم/ در قاب عکسی جا گرفتی/ بال خاطره‌ات را چیدم/ دریچه را بستی/ آسمان‌ات ابری بود/ به فریاد تو گنجشک‌ها هم آمدند/

بودن.../ این قدر سنگین بود؟

 

 blogfa
آغاز هايكو برای هيلا، خرداد 85 است. و در برخی به راستی درخشيده است. من در يادداشتی خواهم گفت كه يكی از ويژگی‌های هايكو  می‌بايد استقلال‌اش از عكس يا تصوير كه ژانر ديگری‌ست، باشد. و برای نمونه يكی از برجسته‌ترين هايكوی ميرافضلی در باره پرچين، فاقد چنين توانايی‌ای‌ست. ولی اغلب هايكوهای هيلا، چنين پتانسيلی درخود نهفته دارد. شاعر در يک تصوير‌پردازی رويايي و غير واقع، آن هميشه خوش‌بين روح خويش را به جان طبعيت می‌دمد و خشكيدن ظاهری درخت را ـ نه مرگ، كه ره‌سپاری به سوی زندگی نوين بر میی‌شمرد:
نقش درختان در آب می‌رفت/ به سوی بهار

و در هايكويی ديگر، انگار تنها اين انسان نيست كه فرياد می‌كشد و بی‌هيچ پاسخی از سوی آسمان. گويی اين سرنوشت رودخانه نيز هست:
در سفر آبی آسمان/ رودخانه فرياد زد: باران

ابرها گذشتند
و سپس به نوميدی می‌رسد. به هررو انسان اميدواری مانند شاعر ما نيز ممكن است گاهی به استيصال برسد:
در دل درخت/ حسرت جوانه را/ ماه ديد
و از گرمای شايد خانه خود، به كمک ماه،  به درخت‌هاي سرما زده، گرما می‌بخشد:
ماه تنها/ از گرمای خانه خواند/ در گوش درختان
و باز ادامه همان گرماجويی و روشنايی حتا در دل سياهی شب:
هاله ماه/ رد خورشيد می‌زند/ سياهی راه را
به راستی كه در اين جا  "نيمكت" پير است. ديگر اين جور نيمكت‌ها پيدا نمی‌شود. همه جا بتون زمخت، جايش را گرفته است. و  تركيب نيمكت پير، چه اندازه با منظره‌های شهری اين روزهای ما و پيرمردهاي پارک‌‌نشين درانتظار مرگ [كه كسی كاری برای ملال‌شان نمی‌كند] سنخيت دارد:
باران می‌نوازد/ دل تنهای/ نيمکت پير را
اين هم يک زيبای ديگر كه نتوانستم آن را نديد بگيرم و دور بزنم:
تنهایی خود را دید/ در آینه سنگفرش خیس/ نیمکت خسته
و اين يكي هم كه نمايش نوازشگری دور و بری‌های ماست و پيوند تنگاتنگ و زنجيره‌ای آن‌ها:
به شکرانه باران/ درخت، شکوفه‌هايش را/ به زمين بخشيد
در اين جا دو عنصر كاملا متضاد و پاد هم به ميمنت يک كاتاليزور[بهار] به يک‌ديگر پيوند می‌خورند و به سازش می‌رسند.  كاش انسان از دانشگاه طبيعت هم يباموزد و نه تنها از دانشگاه:

با سلام بهار/ مهمان صخره شد/ شاپرک
و عنصری از طبيعت، پيام بر زيبايی برای عنصری ديگر می‌شود [ديو و دلبر]:

شاپرک/ می‌شمرد رنگ‌های بهاری/ برای صخره نابینا
گرچه شاعر با هايكوگويی از روایت زندگی شهری فاصله گرفته، ولی در عاشقانه‌سرايی خود براي طبيعت، به زبان لطيف و ظريفی فراخور همان عاشقانه‌ها دست يازيده است:
رقم زد/ آشنایی صخره و شاپرک را/ باد شمال
و در هايكويی ديگر ويژگي سرشتی خود يعنی دليری را به مرغ دريایی تسری می‌دهد:

نمی‌ترسم از نقش تمساح/ بر دل خاک/ گفت پرنده تنها
اين هم اوج ديد شاعرانه. با اين هايكو می‌توان بی‌كمک عكس، ارتباط برقرار كرد. ولی برای آن كه دريابيم چگونه شاعر، نقش محو و ريز افتاده در آب پرنده را ديده است، بايد عكس را ببينيم:
بر ساحل نشست/ تصويرش در آب شکست/ مرغک دریایی
سلام سرخ، تعبير جالبی‌ست و اگر به شكل چيستان طرح شود، انسان را بی گمان رهنمون می‌كند به خورشيد:
سرخ است/ سلام خورشيد/ بر شهر خفته
و مانند رمان‌های نو: رب‌گريه، ساروت، و... ردپايی از انسان به خوبی در اين هايكو ديده می‌شود، بی اين كه از انسان نامی برده شود:
در غلظت مه/ جاده/ دنبال کوه می‌گردد
تيرماه را هيلا با اميد آغاز می‌كند و با ستايشی از آفريننده خود:
زير گنبدی از آسمان/ نقش زندگی کشيده/ نگار بر شاخساران
و در سقاخانه‌ای شمع را نمادی از روشن‌كننده‌اش می‌گبرد و دو واژه اشگ‌ها و شمع را به تناسب ويژگی شیء مورد نظر، زير هم قرار می‌دهد:
سرريز آرزوهاست/ اشگ‌های/ شمع
و خيلی هوشيارانه، به جای ستايش زيبايي نيلوفر، به ستايش خاستگاه او كه معمولا نديد گرفته می شود، می‌پردازد:
راهی‌ست با نوازش مرداب/نيلوفر
و در ادامه و تاييد همان ديدگاه پيشين خود:
غمزه خورشيد/ ملکه مرداب کرد/ نيلوفر را

و خوی شاعرانه به هيلا، زبانی كودكانه می‌بخشد تا با طبيعت نجوا كند. هیلا در این جا یعنی كودكی بازی‌گوش:
 
قاصدک/ مهمان دستان‌ام/ می‌شوی؟
و گويی از مردم می‌خواهد يک مهمان ناخوانده را با همه وجود بپذيرند و به تماميت زندگی‌شان راه دهند:
چرا کسی در را نمی‌گشاید[یا باز نمی‌کند]/ پاییز/ پشت در است
و در ادامه  ـ و اين بارـ به جاي ديگران به خود نهيب می‌زند. در اين شعر كه كمی بوی مرگ‌انديشی از آن متصاعد است شاعر شايد به ناخودآگاه‌اش گوش‌زد می‌كند كه حقيقت محتوم را از ياد نبرد:
میان من و پاییز/ فاصله/ فقط یک در است

و باز همان تيره‌گی منظرگاه، و فصلی كه می‌تواند يادآور آرمان‌های تباه باشد:

تنها یک در/ میان من و/ آرزوهای خشکیده‌ام
عصای سفيد را كه می‌دانيد، اين جا تبديل به چوب‌دست شده است. اميد به شاعر برگشته:

با چوبدستش/ به جنگ مه می‌رود/ مسافر غریب
اميد و نوميدي در وجود شاعرها ـ‌به سبب حساسيت بيش از حدشان‌ـ مانند پاندول ساعت، آونگ است. به سخنی ديگر هم‌زمانی "ياس و شوريدگی" در درون هر شاعر، بيش از هركس ديگر به سازش می‌رسد. در اين جا نيز ما رگه‌ای از چيرگی نوميدی را می‌بينيم:
پله‌ای ديگر/ مزرعه بسی دور/ صندل‌ها فرسوده
و سپس درخواست ادامه زندگی در بستری ديگر:
رمقی هست؟/ حکايتی نو گو/ از زندگی
و با همه خستگی، به حقيقت‌گرايي رو می‌كند و از زبان يک درخت، خواهان مسافری‌ست تا در-  ازای سايه اش، دوستی‌اش را از آن خويش سازد:
خسته از سراب/ دنبال همدمی‌ست سايه‌ام/ کو مسافری؟
در اين هايكو، قرار گرفتن باغبان پير در كنار فصل برگريزان، تجانسی جالب به وجود آورده است كه اگر پير را برداريم اين تجانس از بين می‌رود:
/
باغبان پير/ باری هم تو ببر/ بعد از پاييز
قرار دادن بند "در مرتع گم شد" در ميانه، آن هم بدون نقطه، رساننده گم‌گشتگی هم "صدا" و هم "دل" هردوست:

صدای نی تا آبادی نرسيد/ در مرتع گم شد/ دل پسر چوپان

و "تنهايي" كه در اين مينی‌‌مال "پرچينی" می‌شود برگرد انسان:
تا سپیده/ فقط من و باران/ در امتداد پرچین تنهائیت

چشم به راه ماندیم
و اميدواريم شاعر ما با اين هايكو به آخر هايكو نرسد و باز ما را از هايكوهای مايه‌ور  و دارای روح خود، بهره‌مند كند:
روی خط آهن/ رسيدم به خط آخر/ گفت مرد تنها
و انگار اين بار ـ برخلاف هميشه ـ آرزوی ما نه تنها متحقق، بلكه خيلی[زود!] محقق می‌شود.:
 
پشت به قطار/ بی اعتنا به روبرو/ هنوز چشم زندگی داری ای مرد

با آرزوی شادی برای شاعر

«»«»«»

*پاد: ضد
*
ايستا به خود: قائم به ذات
*
تغييرات و ويراست از خود شاعر

Link  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385    Ali darvishi/علی درویشی