نقدی از علی درویشی (درنگي بر عاشقانههاي جنجالي منيره حسيني)
|
پنجشنبه 19 شهريور 1394- 10 سپتامبر 2015ـ سال نودم - شماره 26250
آغاز يک دلدادگي دشوار
![]() (تصویر بالا از سایت روزنامه اطلاعات برداشته شده. بر جلد اصل کتاب، تصویری از من نیست!)
|
|
راوي «عاشقانههاي جنجالي»اتفاقا از عشق غيرافلاتوني خود درد بيهودهاي ميکشد، اما در آغاز کتاب، خود را عاشقي شکستخورده ميخواند ولي نه داراي درد؛ و ميگويد تنها زماني درد خواهد کشيد که خواننده از سرايشهايش، سطحي بگذرد.
معلولها بيعلت
برخي شعرهاي عاشقانههاي جنجالي به هجو ميزند (متن شعرها را بدون «نيمفاصله» و با همان حروفچيني نادرست کتاب ميآورم): «تکليف زني را روشن کند/ که پيش از تمام تيغ ها بريده است.»
در برخي شعرها راويِ زن(خود ضعيفبين) است: «سايهاش روي سرم سنگين است/ سايه را بردار/ تا سرم دنبال خودش بچرخد» نمايشي ديگر از ضعف و ترس و دودلي: «ميترسم/ از مسيرهايي که منحرف کردهاند/.../ مرا به پايان هيچ قصهاي نميرسانند» شعر آزادي(ص27) مصاديق بجايي ندارد؛ به گفته اريک فروم، شايد چراييِ خواستن آزادي بر خود ما هم پوشيده است: «پنجره را با دکمههاي پيراهنم باز ميکنم/ آزادي/ در سينهام رگ مي کند/ و در قفسهاش/ باد با آواز هزاران پرنده مي پيچد.» اما در ادامه، (آزادي) به مصاديق راستين خود ميرسد: «سرت را بالا بگير/ اين جا آسمان است/ و تا نبض تو مي زند/ فرود هيچ پرندهاي اضطراري نيست.» در شعر «هواشناسي» شاعر چون از اداره هواشناسي نام برده، بر خود تکليف ميبيند که شعر را با هواشناسي به سرانجامبرساند. وامانده يکي از سببهاي سستيِ برخي شعرهاي «عاشقانههاي جنجالي»، رهانشدن «راوي/شاعر» «از عشق نافرجام گذشته است که راوي را عصبي، ترسو، دودل، کينهورز، خودضعيفپندار، خودخواهکرده و برخي شعرها را که ميتوانست شاهکار باشد، به تباهي برده است. عاشق به روايت راوي، ديرسالي است که «رفته»، ولي راوي از او گذر نکرده و ذهنيتي نژند و زندگيِ تبهگني دارد: «.../که هربارپشت سرش تو به خاطرم ميآيي/ خنجري به تن زندگيام فرو مي رود» نمونه ديگر از برنگذشتن راوي عصبي: «مردهام/ تا تو را درونم دفن کرده باشم/.../ هرچه از خودم مي دوم/ هرچه در خيابان هاي شلوغ گم مي شوم/ گورت چرا گم نمي شود» رويدادهاي شعري «عاشقانههاي جنجالي» افزون بر اين که چرايي ندارند، برخي صعودي هم نيستند. پرندهاي که در آغازين کتاب، آزاد شده بود و ميانديشيد که نبايد در قفس، نفس بکشد، در ص 37 کتاب به قفس بر ميگردد: «و پرندهاي که بالاي خانه ات مي چرخد/ و پرندهاي که دلش به قفس گير کرده است.» راوي همچنان پس از سالها کينهِ عاشق گذشته را به دل دارد:«کينهات/ روز به روز پنجره را دستمالي تر مي کند» و با اين همه کينه، نام کتاب با «کينههاي جنجالي» جورتر نبود!؟ نيازي نيست بگوييم آهاي مردم، من درد ميکشم و روشن هم نباشد چه دردي: «دردهايش را جارو بکشد/ دردهايي که بدجور کشيدني اند/ سيگار با سيگار درد مي کشم!ـ» در اين شعر هم شاعر ـ چون در آغاز از رفتگر نام برده ـ خود را مکلف ميداند که براي به پايان بردن شعر پس از دو صفحه، به او برگردد. و راوي در ادامه خودخواهيها، طرف مقابل را به شکل قرص ميبيند: «پس در من نفس بکش/ تا آرام بگيرم/ اين قرصها تقلبي شدهاند» و پس از نوشتن يک صفحه شعري پر از دلگيري ميگويد: «دلگيرم!» خوب است که نام شعرها، هويتي ماسوا داشته و تکميلکننده شعر باشد. عنوان «نفس بکش» تنها براي آن که در شعر آمده، انتخاب شده و فقط براي آن که شعر، نامي داشته باشد! بنابراين «در من نفس بکش» مفهومتر بود. يا در ص88 و 89 به جاي عنوان، يکي از سطرهاي شعرهايي که هر يک فقط سه سطرند، گزينش و در بالاي شعر بولد شده است! در شعري ديگر شاعر بار ديگر به شکار مضموني ميرود:«ميان دندانههاي خطوط بريل/.../ مرا از روي خطوط اندامم بخوان» افزون بر اين که دندانهها اضافه است، بهتر بود بجايش ميآمد: مرا از روي خطوط انديشهام بخوان. راوي در ص83 کتاب، هنوز درگير گذشته است: «هنوز چشم به راهم/ ديرکرده» فرازها با اين همه، ميتوان با گشتوگذار در تمشکزار «عاشقانههاي جنجالي» رسيدههايي را از بوتههايي چيد: «و ديواري/ که قلبش از سنگ ميتپد» «ميگفتي/ هرجا ديواري باشد/ دري هم براي رهايي هست/ مي ترسم/ دير شده باشد/ در را سنگ گرفته باشند» «من تنها در گلوي گنجشکي جيغ ميکشم/ که در چشمهايي شيشهاي/ به خودش پناه برده است» «از خواب سنگين تو/ هيچ چيز تکان نمي خورد/ به گهواره زمين گفتم/ من مادري شاعرم/ و بي قرارترين زلزلهها/ به خاطر تو آرام شدند» «گاهي آنقدر سردم/ که تمام رودهاي جهان/ در چشم هايم يخ مي بندد» «آزادي/ تنها پرنده اي ست/ که در قفس/ نفس نميکشد» «سربازهاي مخفي رژه ميروند/ در خانهها سرک ميکشند/ و همين که مردهاي را کشف کنند/ تا گور/ تعقيبش ميکنند» «و دوربين تو/ چه دير/ نماي دور پرندهاي را ميگيرد/ که بيجهت در باد/ به اين سو و آن سو کشيده مي شود» «انگار که يوسفي/ از چاه يک زن بي حواس در آمده باشد/ آشنايي از ذهنم در ميآيد» «اين جمعيت/ چه دست هايِ پنهانِ قدرتمندي که نداشتند» «اين کوچه خود را به بن بست مي زند» «به کافه بروم به سينما/ قيصر کجايي که برادرت را کشتند» «بگو چگونه نگاهم را/ از جاده اي بردارم/ که نيمة مرا در خودش پيچيده است؟» «دستهايم باز ميشوند/ تا تلهاي انگشتهايت را به بند انگشت هايم بکشد» در شعري ديگر، عاشق سوار هواپيماست و ميرود (شايد نزدِ زني غربي!): «دست هايم/ قدرت تزريق خيالم را به آسمان ندارند/ کوتاهي از اندام من است/که به اين حرفها قد نميکشد» خستگي واجها و واژکها «ترانه» سطحي است و براي شورافکندن، ولي «شعر» که براي انديشيدن است، بايد ژرف باشد. بخش بزرگي از شعرهاي «عاشقانههاي جنجالي» در واژگان ترانهاي غوطهوراست: «برو، ميروي، ميرود، ميآيد، دور ميشوي، دور ميشوم، و تو رفتي...». «لعنتي» از دوبله فيلمهاي وسترن وارد فرهنگ واژگان ما شده است. بخشي ديگر از شعرهاي عاشقانههاي جنجالي، چون روحي سرگردان بر گرد واژههاي «لعنتي، بمير، جهنم، خبرمرگ، مرگ، گورها، گورکن، گور، گور من، گورت، کفن، دفن و مرگم» ميچرخد، شايد براي آن که شاعر عصبي است: «آن مرد/ پيش از آن که/ جملههاي دهانم را/ با فحشهاي آبدار/ سد راهش کنم» يا: «لعنت به من/ که به خاطر تو/.../ لعنتي با من تماس بگير» «فکر نکن به تو فکر مي کنم لعنتي» «باز کن اين در را لعنتي» «برو بمير» گاهي بي آن که بگوييم «غمگينم»، غمگيني ما پرتو ميفرستد و اطرافيان در مييابند؛ اما گويا شاعر «عاشقانههاي جنجالي» ميپندارد که احساس اندوهاش به خواننده منتقل نميشود که گاه «غمگينم» را 3 بار در يک شعر ميآورد؛ واژههايي مانند«خستهام» و يا «حال من بد است» نيز بسامد بالايي دارد. برخــي واژههاي ترکيبي در جايي که بايد چسبيده شوند، از پسوند خود جدايند مانند: «آسايشگاه» و «ملايمتري» و جايي که بايد جدا باشند، چسبيدهاند: «گفتي بروبه امان باد». البته امروز، نبودِ نيمفاصله، ايراد بزرگي نبود اگر نيمسده پيش در حروفچيني سربيِ دستي، رعايت نميشد! در برخي کتابها گاهي يک شعر، تواناييِ انتقال پيامش را در دو و سه بند(پاراگراف) ندارد، از اينرو وارد ص دوم ميشود، اما در مييابي که در ص دوم نيز شاعر ناتوان از رساندن پيام بوده است و شعر را بيهوده به ص سوم کشانده است! شعر 5 صفحهاي «طاقت بيار عزيز» در کتاب «عاشقانههاي جنجالي» از اين دست شعرهاست! «عاشقانههاي جنجالي پر است از تکرار واجهاي: «دوووووووورتر، ع ع ع ع ع ش ش ش ش ش ق ق ق ق ق، دووووووووووووووووووووووووور، تو تو تو» و نيز تکرار واژههاي «عاشقانههايم، عاشقانههايم، عاشقانههايم، کثيف کثيف کثيف» و مانند آن؛ و شاعر همه اينتکرارها را در ص 79 «احساس شاعرانه» خوانده است. چکيده اين که: دلدادگي شعر، راهي دشوارتر از دلدادگي جسمي است! 1ـ عاشقانههاي جنجالي، مجموعه شعر، منيره حسيني، چاپ سوم، انتشارات شاني، پاييز 1393 |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۴ ساعت توسط Ali darvishi/علی درویشی
|
